|
بررسي ارتباط يک دختر با يک پسر
هفته اول پسر:سلام دختر:عليکه سلام پسر:چطوري؟ دختر:بد نيستم مرسي تو چطوري؟ هفته دوم پسر:سلام دختر:عليکه سلام چطوري؟ پسر:قربانت بد نيستم تو چطوري؟ دختر:مرسي...خوبم هفته سوم دختر:سلام پسر:سلام چطوري؟ خوبي؟ دختر:مرسي خوبم خيلي خوبم و يک نگاه معنا دار به پسر هفته چهارم دختر:سلام عزيزم چطوري؟ خوبي؟ پسر:سلام عزيز دلم مرسي بد نيستم تو چطوري؟ دختر:مرسي. ميدوني؟ يه چيزي مي خوام بهت بگم نمي دونم الان بگم يا بعد؟ پسر:بگو عزيزم دختر:نه...حالا زوده...باشه بعد ! هفته پنجم دختر: سلام عزيزم, چيزي که دفعه پيش مي خواستم بهت بگم اين بود که دوستت دارم...عاشقتم...زندگي بدون تو براي من هيچ معني نداره, تمام آينده خودم رو با تو مي بينم اگه تو نباشي زندگي براي من هيچه!!! (و کلي ديگه از اين حرفهاي پوچ و صد من يه غاز! و پسر باور مي کنه) ... هفته ششم: پسر: امروز يه دختره اومد تو خيابون از من آدرس بپرسه,منم... دختر: ديگه چي؟ دلمو شکستي! تو که مي دوني من چقدر حسودم. چرا اين کارو کردي؟ (بعد يه حالت غم آلود شديد به خودش مي گيره) پسر: من که کاري نکردم فقط جوابه سوالش رو دادم دختر: يه قول به من مي دي؟ پسر: آره دختر: قول بده ديگه با هيچ دختري حرف نزني! پسر: باشه عزيزم قول مي دم ... ... ... کليه روابط سالم و صميمي و عاشقانه ادامه داره و پاي.....وسط کشيده نشده .... .... ماه هجدهم: دختر: برام خواستگار اومده! پسر:غلط کرده... دختر: چرا؟ خوب طوري نيست اونم بالا خره آدمه ! پسر: تو چه جوابي بهش دادي؟ دختر: هنوز هيچي پسر:ما کلي قرار مرار با هم گذاشتيم حالا مي خواهي اونو بزاري جاي من؟ دختر: يه چيزي رو مي دوني؟ اون هيچ وقت نمي تونه جاي تو رو بگيره پسر: من چي کار کنم ؟ دختر:نمي دونم! فقط به من فکر نکن! من اگه بدونم تو به من فکر مي کني يه آب خوش از گلوم پايين نمي ره!!!! ببين برو زودتر زن بگير پسر: حسوديت نمي شه؟ دختر:نميدونم چرا ديگعه از اينکه تو رو با دختر ديگه ببينم حسوديم نمي شه پسر: {در خيالش} : مي دونم چرا حسوديت نمي شه .. .. بعدش مدتي پسر از خاطرات خوش گذشته مي گه و دختر هم براي خالي نبودن عريضه سنت آبغوره گيري رو اجرا مي کنه ! ........ دوران خوشي دختر و دوران تحول پسر شرو مي شه ........ ديد پسر نسبت به دختر: عوض مي شه, قلبش نسبت به واژه هايي نظير دوستت دارم عاشقتم زندگي بدون تو برام هيچه و بقيه واژه هاي زيبا ولي پوچ اينطوري مقاوم مي شه حالا اگر در آينده مورد مشابهي براي پسر پيش يياد: روز اول: دختر:سلام پسر: مياي خونمون؟ دختر:نه! پسر: مگه به من اطمينان نداري؟ دختر: چرا......ولي خووووووب! (در اينجا پسر مراسمي مرسوم به مخ زني رو انجام مي ده و البته موفق هم ميشه.علت موفقيتش بلد بودن حرغهاي پوچ و بي معني که در تجربه هاي گذشته ياد گرفته و براي مخ زدن دختري بسير موثر است) پسر: تو که مي دوني من چقدر دوستت دارم ! دختر: آره...ولي آخه.....! پسر: من قول مي دم براي خواستگاري بيام و بگيرمت !!! دختر: جدي مي گي؟ (و قند توي دلش آب مي شه) پسر: آره عزيزم زندگي بدون تو براي من هيچ مفهومي نداره ! دختر: جدي؟ ( ايندفه با يک نگاه عاشقانه به پسر!) (يواش دل دختر نرم مي شه و رضايت مي ده ! ) .... پسر: پس بريم عصر همان روز: زيييييييينگ...................زييييينگ...... پسر که بعد از رفتن دختر به خواب عميقي فرو رفته بود در حالي که خسته است با زحمت و غر غر گوشي تلفن رو بر مي دارد ! پسر: بله...بفرماييد دختر: سلام پسر:سلام چطوري؟ دختر: مرسي. باهات کار دارم ! پسر: تو که يک ساعت پيش از اينجا رفتي !؟ دختر:مي خوام دوباره ببينمت!!!فردا بيام خونتون؟!!!!! پسر: (در حالي که موفقيت بزرگي کسب کرده) : چرا نه؟
ما را علاف نکنید!
بهتر است شوخی را بگذاریم کنار؛ به نظر می رسد که دیگر بحث واقعا جدی است! دختر نمونه را می گویم، همان بحثی که دهان به دهان چرخید و انگار حالا جدی شده. همه چیز از برنامه با تو شروع شد و این طرح که با همفکری خانم منیره نوبخت (نماینده مجلس) و عوامل این برنامه بوجود آمد، حالا به یکی از بحث های داغ جامعه جوان تبدیل شده! شما هم شنیدهاید که قرار است دختر نمونه را انتخاب کنند؟! احتمالا این جمله را در این چند وقت از دهان خیلی ها شنیده اید و خیلی جا ها نیز خوانده اید، چرا که به مطبوعات نیز کشیده شده. باید واقع بینانه به موضوع نگاه کرد که اگر این گونه باشد بدون شک طرح خوبی خواهد بود. البته با کمی بی دقتی می تواند طرح بدی هم باشد. دختر نمونه از حساسیت بالایی برخوردار است، هرکسی هم می گوید نیست دروغ می گوید، اگر هم قبول نکرد بیاوریدش خودمان متقاعدش می کنیم! اما قرار بود واقع بین باشیم، این اولین باری است که قرار است چنین طرحی اجرا شود و برای اولین بار نیز هست که خیلی بی تعارف و با صراحت می توان معیارهای یک دختر نمونه ایرانی را مشخص کرد و خیلی راحت نیز می توان فهمید یک جامعه ایرانی دوست دارد که دختران آن چگونه دخترانی باشند و همین می تواند اولین الگوی رسمی باشد که مرزهای آن مشخص می شود و داد دست آن هایی که تا کنون به درستی راهنمایی نشده اند. خیلی راحت می شود با اجرای این طرح، برای اولین بار خیل عظیمی از جامعه را توجیه کنیم که مثلا وقتی گفته می شود حجاب را رعایت کنید علت آن چیست؟ نه این که دختران مردم را ول کنیم به امان خدا و بگویید بروید و باحجاب باشید. خدا را چه دیدید؟ شاید انگیزه ای هم در بین مشمولان این طرح بوجود آمد و سعی بر بهبود آن بگذارند. اما باز به این بهانه می شود رضایت خانم های ایرانی که همواره خود را نماد مظلومیت تاریخ می دانند و بر این باورند که نسبت به مردان به آن ها کم توجهی زیادی می شود را بدست آورد. اما نباید فراموش کنیم که این طرح همچنان حساس است! حساسیت این موضوع از آن جهت است که برای اولین بار در بعد از انقلاب قرار است چنین طرحی به مرحله اجرا برسد پس به راحتی قابل درک است که بی تجربگی در این میان بیداد می کند. باید بسیار مواظب بود که در این بین بعضی ها آب را گل آلود نکنند و بعد هم قلابشان را بندازند توی آب و شروع به ماهیگیری کنند و در نهایت نیز از بابت فروش "ماهی ها" کلی برای خودشان سود کنند. پس تحقیق و تفحص بسیار در این مورد ضروری است و هرگز نباید فراموش کنیم که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؟!!! ما کماکان یقین داریم که طرح حساس است! اما خب به راحتی می توان کلی از حساسیت موضوع را کم کرد و هیچ لطمه ای به جذابیت آن وارد نکرد! مثلا می شود طرح را با همان ماهیت در نظر گرفت فقط تغییرات کوچکی در آن وارد ساخت که مثلا می شود به جای عنوان دختر نمونه ایرانی، عنوان جوان نمونه ایرانی را جایگزین کرد و پسر نمونه را نیز انتخاب کرد. که این خود بر جذابیت موضوع می افزاید و از حساسیت آن قطعا می کاهد. چند پیشنهاد نیز لازم الاجرا به نظر می رسد، اول این که بالاغیرتا حالا که صحبت از این طرح شده، نیمه کاره رهایش نکنید و بروید به امان خدا! خیلی راحت اما با سامان دهی می توان مراسم درخور و شایسته ای را برگزار کرد. بالاخره جوان اند و جویای نام! اما بنا به هر دلیلی به این نتیجه رسیدید که برگزار نکردن چنین مراسمی بهتر است و معایب بیشتر از محاسن است و یا مثلا جامعه نمی پذیرد و با فرهنگ ما مطابقت ندارد و یا هنوز مسئولین آمادگی برگزاری چنین مراسمی را ندارند و آنقدر اختلافات بالا گرفت و اختلاف نظر و سلیقه پیش آمد، طوری که بعدها موجب پریشانی و پشیمانی گردد، همان بهتر که نیمه کاره رهایش کنید و بروید به امان خدا! اگر هم قرار شد طرح را به مرحله اجرا برسانید، کم مایه نگذارید و جوانان مردم را الکی علاف نکنید! که این می تواند کلی حرف و حدیث به همراه داشته باشد که آی مردم چنین کردند و چنان نکردند!! شورش را هم در نیاورید، بالاخره دختر نمونه هم آبرو دارد. کاری نکنید که از چاله به چاه بیفتید و با طناب خودتان به چاه رفته باشید! و فراموش هم نکنید که دختر نمونه ایرانی سیندرلا نیست که بخواهید با یک لنگه کفش او را انتخاب کنید و موقعیت او از سیندرلا بسیار حساس تر است! عنوان این طرح دختر نمونه ایرانی است، دختری برخاسته از یک جامعه ایرانی و با تلفیقی از دو فرهنگ ایرانی و اسلامی! فراموش نکنیم...
شوخي با جامعه امروز ...
اندر شلوار كوتاه خانمها
روزي جمعي از مريدان نزد شيخ آمدند و گفتند: يا شيخ مدتي است که در شهر شلوار کوتاه رايج گرديده و دختران بسياري اين البسه بر تن ميکنند.
در مذمت شلوار کوتاه چيزي بگو تا دختران از پوشيدنش صرف نظر نمايند.
شيخ ما خروشيد و گفت: خاموش!!! که شلوار کوتاه را فايده بسيار است و من در مذمتش هيچ نگويم.
گفتند:ياشيخ!فايدهاش ............................................................................ چيست؟
شيخ ما گفت: چون دختران شلوار کوتاه پوشند، پسرها سر به زير گردند و پايين را بنگرند.
چون پايين را بنگرند هم از گزند تير شيطان در امان مانند هم از شر چالههاي خيابان
شباهت هاي دختر ها و پسر هاي ايروني:
1-هر دو تا شون فکر مي کنند زرنگ ترين آدماي دنيا هستند اما يه مگس رو هم نمي تونن سر کار بزارن!
2-هر دو تا شون در سن 18 سالگي با سيبيل در انظار عمومي حاضر مي شن!!!
3-هر دو تاشون از 18 سالگي به بعد ابروهاشون نازک ميشه و ديگه سيبيل در نميارن!
4-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه.
5-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن
6-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند.
7-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند.
8- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغير شخصيتشونه.
9-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه براي جنس مخالف غش و ضعف ميره.
10-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند!
11-هر دوتا شون عاشق محمد رضا گلزار هستند(با اين تفاوت که دخترا چون ممد جون خيلي خوشگله و شبيه خودشونه و بش احساس نزديکي ميکنن دوستش دارن ولي پسرها چون ممد جون خيلي جيگر تشريف داره دوسش دارن!واي مامانم اينا......)
12-دو تا شون تا سن 20 سالگي 3 بار عاشق ميشن و در عشق شکست مي خورند! از 20 به بعد هم تو رويا سير ميکنن و تو 40 سال که از رويا بيرون مي آيند ميبينن اطرافشون 5-6 تا بچه و بدبختي و بي پولي و ... هستش واسه همين اين دفعه ميرن تو کما و سکته ميزنند!!!
13-وقتي با يه پسر يا دختر ايروني قرار ميزاري بايد 2 ساعت ديرتر به محل قرار بري تا علف زير پات جوانه نزنه!
14- هم پسر ها و هم دختر ها طرفدار سر سخت حضور خانم ها در استاديوم هستند.(البته با نيت هاي متفاوت)
دنياي چت



چطوری با کلاس

نسل با خود بيگانه (پسرونه )
داستان براي خيلي وقت پيش است، شايد قبل تر از پهلوي، شايد قبل تر از قاجار، اصلا اگر قرار باشد ردپاي اين نسل را بگيريم شايد به دايناسورها برسيم، به ماموت هاي يخ زده قطبي و به انسان هاي اوليهي غارنشين و به خيلي چيزهاي ديگر كه حالا از دانشمندان تا آدم هاي عامي غبطه نبودن شان را مي خورند و تنها به بازمانده هاي آن ها دل خوش كرده اند و به نشانه ها و به آمارها و به تخمين ها! و به اين فكر مي كنند كه چگونه اين همه چيز نابود شد و ديگر نيست؟!... و به اين فكر نمي كنيم كه چگونه اين همه چيز را نابود مي كنيم و ديگر نخواهند بود! طيف دبيرستاني را مي گويم همان ها كه قرار است تا چند وقت ديگر جوان باشند و به قول معروف با يك چشم به هم زدن هم پدر و مادر خواهند بود و هم پدر بزرگ و مادربزرگ. حالا چه دختر و چه پسر، همان ها كه الان توي شانزده، هفده سالگي وول مي خورند. و خودشان به اين عقيده اند كه فقط دارند به تباهي كشيده مي شوند و نيستند.دخترهايش دل خوش كرده اند به پسر عاشق روياهايشان كه هم پولدار است و هم خوش چشم و ابرو و هميشه لبخند زيبايي به لب دارد و هرآنچه او گفت پسرك با كمال ميل مي پذيرد و دخترك به آرزويش مي رسد و مي شود همان سيندرلاي معروف!! و پسر هايش دل بسته اند به دختر زيباي خيالات شان!! همان همسر وفاداري كه وصفش را شنيده بودند، همان كه با نگاهش خستگي ها و زشتي هاي عالم را از ذهن و تن به در مي كند!! چه ميدانم، شايد نتيجه اش باشد از همان فيلمفارسي هاي معروف عشق و عاشقي. و هر روز همين ها كه ذكر و خيرشان بود به دنبال هم مي گردند، مي بينند، مي پسندند و دل مي بندند! و مي فهمند كه نه! اين آن كه ما مي خواستيم نيست و روز از نو روزي از نو. باز به خيابان ها پناه مي برند و متلك پراكني مي كنند تا شايد يكي اين وسط خوشش بيابد و بله را بگويد و چرخه اي تكراري كه مكرراً تكرار مي شود. نسل با خود بيگانه! شايد بهترين تعريف باشد. اين ها كه نه خود را مي شناسند و نه سعي در شناختن خود دارند و به قول خودشان - چه دختر و چه پسر - حس اين كارها را هم ندارند و گه گاه خيلي چيزها را مي دانند و نه دانسته عمل مي كنند و شايد هنوز خودشان باور ندارند كه نه دايناسور هستند و نه ماموت و غارنشين و نه مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ شان، آن قدرها اسير سنت هاي قديمي! و ملكهي ذهن شان شده است كه نيست آن چه بايد باشد و اما اي كاش ملكه ذهن شان شود كه نيستند آن چه كه بايد باشند.
روابط اجتماعي قوي (دخترونه)
فكرش را بكن دانشجو باشي, شاغل باشي, براي خودت يه فعاليتهاي اجتماعي كوچك هم داشتهباشي, بعد باز هم بابات تقي كه به توقي ميخورد و يك آدم سروزبوندار كه ميبيند بگويد: نگاه كن چه روابط اجتماعي قوياي داره, آدم بايد روابط اجتماعيش اينجوري قوي باشه تا كارش رو پيش ببره. حالا هي من ميگم پدر من شما بيرون خونه نيستين, نميبينين رفتار من رو كه, من خيلي خوب با مردم ارتباط برقرار ميكنم, اگر الان برم سر يه كلاس يا حتي توي اتوبوس بشينم ايكي ثانيه ميتونم با كسي كه كنار دستم نشسته دوست بشم و سر حرف رو باز كنم. تا حالا هم نشده مشكلي داشتهباشم, ولي روم نشه كه سوال بپرسم يا بترسم با كسي حرف بزنم, اما چه فايده مرغ بابا يه پا داره كه من روابط اجتماعيم ضعيفه! خلاصه من در صدد فرصت بودم كه به باباي عزيز ثابت كنم اونطوري كه فكر ميكنه نيستم, ازبس هم كه مردم رو مثال زده حساس شدم به رفتار ديگران, از طرفي درسهاي روانشناسي هم كنجكاوترم كرده نسبت به رفتار مردم. يه روز از دانشگاه ميآمدم و بنابر سفارش استاد روانشناسي عمومي ترم اول لبخند مليحي برلب داشتم و سعي ميكردم اصلاً نگران نباشم كه به قطار ميرسم يا نه(كه البته بودم!). به محض رسيدن به سكوي مترو متوجه شدم كه به واگن اول ويژه بانوان محترم! نميرسم و به همون واگنهاي وسطي رضايت دادم, كه اگر ميماندم بايد سه ربع منتظر قطار بعدي تهران ميشدم. خلاصه به توفيق اجباري وارد واگني شدم كه عدالت اجتماعي در آن رعايت شده و از هر دو جنس (بانو و آقاي محترم) در آن پيدا ميشد! همان ابتداي واگن به خانمي كه در سمت راست جلوس كردهبود ملحق شدم. قطار خلوت بود و سمت ديگر ما با چهار صندلي هم فقط يك دخترخانم نوجوان(جاي خواهري) نشستهبود. بلافاصله بعد از نشستن من پسر جواني(جاي برادري!) وارد قطار شد, در بسته شد و قطار به راه افتاد. پسر بعد از كمي مكث كنار در, وارد راهرو قطار شد و نگاهي به جاي خالي كرد و نشست. من هم كه برحسب موارد ذكرشده كنجكاو شدهبودم, با همون لبخند مليح به بيرون نگاه ميكردم و هر از گاهي هم به خانم روبرويي و صدالبته گاهي هم به زوج جوان طرف ديگر(همان جاي خواهر و برادر) نظر ميانداختم. هنوز 5 دقيقه از حركت قطار نگذشتهبود كه متوجه تغيير حالت نشستن عزيزان طرف ديگر شدم كه اندكي به جلو خم شدهبودند و صحبت ميكردند! چرا دروغ, تمام سعيام را كردم كه از گشادشدن چشمهايم جلوگيري كنم. در عرض 5 دقيقه, من هنوز در صندليام جانيافتاده بودم و تازه فرصت كردهبودم اولين لبخندم را تحويل خانم روبرويي بدهم! ديگر هردقيقه متوجه آنها ميشدم, اينقدر كه فراموش كردم ميخواستم با خانم روبرويي حرف بزنم و زود دوست بشوم و به پدر عزيز مطالبي را ثابت كنم. 5 دقيقه دوم ميزان صحبتها از لبزدن و جملات كوتاه درآمد و جملات كمي طولانيتر شد. من كه سعي ميكردم تابلو نباشم و بدجور نگاه نكنم هر از گاهي به در و ديوار نگاهي ميكردم و دوباره روي سوژههاي عزيز يا به قول روانشناسان روي كيسهاي مورد نظر برميگشتم. 5 دقيقه سوم بالاخر متوجه لبخند مليح دختر خانم شدم كه ناگهان قطار ايستاد و هم من و هم سوژههاي عزيز خودمان را جمع كرديم. ايستگاه وردآورد بود, بله هنوز براي ادامه مذاكرات 15 دقيقه وقت تا تهران باقي بود. قطار به راه افتاد و من سعي كردم با آنچه تا آن روز خواندهام رفتار سوژههايم را تحليل كنم تا كار مفيدي از اين تحقيق! نصيبم شود و از عذاب وجدان كه نكند كارم فضولي باشد خلاص شوم. در همين افكار متوجه شدم كه 5 دقيقه چهارم هم گذشته و لبخندي حاكي از رضايت بر لبان آقا پسر نشستهاست. سرم را كه چرخاندم تا نگاهي به دروديوار گفتهشده بياندازم متوجه خانم روبرويي شدم كه داشت نگاهم ميكرد. لبخندي زدم, لبخندي زد و گفت: مردم چه زود صميمي ميشوند. گفتم: بله همينطوره. قبل از اين كه حرف ديگري بزنم ديدم كه پسر بلند شد و به كنار در رفت و بعد از كمي, دخترك هم به او پيوست و در كنار در قطار 5 دقيقه باقيمانده را به ادامه مذاكرات! پرداختند. در فكر بودم كه ماشاءالله به اين نسل جوان, چه تواناييهايي دارند! اين پسر حداقل دو سه سال از من كوچكتر است ولي ببين چه روابط اجتماعي قوياي دارد! دختر كه ديگر هيچ خيلي جوان بود, گفتم كه نوجوان بود. به نظرم آمد كه اين حرفها را قبلاً شنيدم. بله, همان حرفهاي پدر عزيز بود: يادبگير نصف توئه, ببين چه روابط اجتماعياي داره! خب حق با باباي محترم بود ديگه, من كجا, نسل جديد كجا! ايستگاه تهران بود و من روي صندلي تا جاييكه چشمم ميديد دختر و پسر رو دنبال كردم. به برادرم فكر كردم. بيچاره بخاطر روابط اجتماعي ضعيفش! هميشه مادرم برايش به خواستگاري ميرفت و كلي طول كشيد تا ازدواج كرد. اين 5 دقيقههاي اين دختر و پسر من رو به ياد ماجرايي انداخت كه دكتر انوشه در يكي از همايشهاي آسيبشناسي روابط دختر و پسر تعريف ميكرد. ماجراي مرد خبيثي كه روزي در كوچهاي راه ميرفت و فكر ميكرد كه من هر گناه و خباثتي كه وجود دارد, انجام دادهام. اين شيطان چه كار كرده كه من نكردهباشم؟ كه پيرمردي آرام آرام جلو آمد و با صدايي لرزان گفت: پسرم با من كاري داشتي؟ - شما؟ - من شيطانم, گويا نام مرا ميبردي. - بله, ميخواهم بدانم تو چه كردهاي كه اينقدر به بدي مشهوري. من هر فعل بدي كه به ذهن برسد انجام دادهام و مطمئنم كه صدبار از تو بدترم. كاري هست كه تو كردهباشي و من نكردهباشم؟ - نميدونم پسرم, ميخواهي يك مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم كه من چه كار ميتوانم بكنم و تو چه كار؟ - موافقم. - پس وعده ما يك ماه ديگر, همين جا. مرد خبيث ميرود و در اين يك ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و خباثتي دريغ نميكند. دزدي ميكند و به حق ديگران تجاوز ميكند و با استفاده از سياستهاي پليد, ملتهاي مختلف را به جان هم مياندازد و جنگ درست ميكند. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل كثيفي از او سرميزند. بعد از يك ماه به كوچه محل قرار باز ميگردد. پيرمرد يا همان شيطان خودمان آرام آرام ميآيد. مرد ميپرسد: خب پيرمرد چه كردي؟ شيطان با صدايي لرزان ميگويد: پسرم اول تو بگو چكار كردي؟ و مرد شروع ميكند به تعريف آنچه از بدي و كثيفي در اين يك ماه كرده. - خب, ميبيني كه من از هيچ خباثتي كم نگذاشتهام. حالا تو بگو چكار كردي؟ - پسرم من وقتي با تو خداحافظي كردم و رفتم, تو همين كوچه ديدم پسر جواني داره رد ميشه و از طرف ديگه كوچه دختر جواني داره مياد. به دل پسر انداختم كه سرش رو بلند كنه و به دختر نگاه كنه. خلاصه 5 روز اول سعي كردم اين پسر به آن دختر فكر كنه و طي اين 5 روز پسر توي كوچه دنبال دختر راه ميافتاد, ولي دختر حاضر نميشد باهاش حرف بزنه. 5 روز دوم روي دختر كار كردم تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه. با لبخند دختر, پسر اميدوار شد و من هم روي او كار كردم تا يك نامه فدايت شوم براي دختر بنويسد. اين هم از 5 روز سوم. 5 روز بعدي صرف اين شد كه دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند. تا اينجا شد 20 روز. - خب, ادامه بده. - عجله نكن پسرم. 5 روز بعد پسر را آماده كردم كه به دختر پيشنهاد بدهد و در اين مدت پسر با دختر بيرون ميرفت و مدام اصرار ميكرد كه دختر به خانهشان برود ولي هر چه پسر اصرار ميكرد كه من دوستت دارم, بيا كسي خانه نيست و مسالهاي ندارد, دختر نميپذيرفت. 5 روز آخر من به كمك پسر رفتم و روي دختر كار كردم تا بالاخره به تقاضاي پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت. - همين! من اين همه جنايت و تجاوز كردم و تو فقط همين يه كار رو كردي؟! - تو متوجه نيستي پسرم. از همين اقدام من حرامزادهاي به وجود مياد كه تموم آنچه تو كردي را انجام خواهدداد! ميدانيد, من فكر ميكنم اون دختر اصلاً روابط اجتماعي قوي نداشت كه شيطان بينوا را 30 روز به زحمت انداخت! شايدم روابط اجتماعي پسر ضعيف بوده! اصلاً به من چه مربوط. من بايد روي روابط اجتماعي خودم كار كنم! تا وجدانم اينقدر سرزنشم نكند...
دخترونه :
پسرها همه مثل هم هستند!
تو را ديدم، براي اولين بار و هيچ حس خاصي نداشتم. هميشه بدم ميآمد و ميآيد از تمام دخترها و پسرهايي كه تا چشمشان به يك جنس مخالف ميافتد عاشق كه چه عرض كنم، فكر ميكنند عاشق شدند. و بدم ميآيد از آن جمله معروف و كذايي كه تا چشمش افتاد به فلان شخص، يك دل نه صد دل عاشقش شد... تو را ديدم و هيچ حس خاصي نداشتم. تمام عمرم را تا آن روز فكر ميكردم من عاقلتر از اين حرفها هستم كه عاشق بشوم يا حتي كسي را دوست بدارم، من يك آدم منطقي هستم كه عقلش بر احساسش غالب است و هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم. يك عمر بود كه هركسي براي من از عشق و احساس، و از معشوقش يا عاشقش حرف ميزد، توي دلم و حتي گاهي وقتها رو در روي خودش ميخنديدم و ميگفتم چه آدم بيكاري، مردم آپولو هوا ميكنند اين بنده خدا عاشق شده. اصلاً كدام دختر يا پسري ارزش دوست داشتن دارد؟ من كه فكر ميكنم آدمها بيشتر به خاطر نيازي كه به هم دارند همديگر رو دوست دارند نه به خاطر خود طرف بدون هيچ چشمداشتي، و هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم. با خودم ميگفتم پسرها همه مثل هم هستند. اگر روزي يكي از آنها خواست مرا دوست بدارد خب شايد اجازه دادم ولي من حاضر نيستم شروعكننده اين دوستي باشم، يعني من، از يك پسر خوشم بيايد؟؟!، آنقدر كه دوستش داشته باشم؟!! عمراً. و تو را ميديدم، تقريباً زياد، و هيچ حس خاصي نداشتم. و آن روز تو را نديدم و نميدانم چرا سوزشي در دلم بود، با آنكه صبحانه خورده بودم. فردا هم تو نبودي و باز من صبحانه خورده بودم ولي سوزشي در دلم بود. چيزي به من گفت: دلتنگي! گفتم: دلتنگ چه كسي؟ من دليلي براي دلتنگي ندارم! گفت: دلتنگ او! گفتم: اشتباه ميكني. من فقط به ديدن او عادت كردهام، همين. و وقتي پس از 4 روز تو را ديدم، باز نميدانم چرا با آنكه صبحانه نخوردهبودم دلم نميسوخت و تمام روز دلم يك جوري بود، پر از يك حس خوب. و من هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم، يا شايد تصورم اين بود كه حس خاصي ندارم. نميدانستم چه اتفاقي افتاده اما دلم ميخواست هميشه و همه جا مرتب باشم و رفتارم به جا باشد. دلم ميخواست بهتر از آنچه هستم باشم دلم ميخواست تمام كارهاي خوب را انجام دهم. نميداني قران خواندن هم برايم لذت ديگري پيدا كرده بود، و نماز خواندن و حتي بوكردن يك گل سرخ. اتفاقي افتاده بود كه دقيقاً نميدانستم چيست؟ هر چه بود اتفاق خوبي بود، چرا كه در من تحولي به سمت تكامل ايجاد كردهبود، و من ميخواستم بهتر باشم. و اين بار كه تو رفتي، موقتاً، با آن كه ميدانستم به زودي برميگردي، اما دلتنگ بودم و ميدانستم كه دلتنگم. دلتنگ تو و حضورت و آرامشي كه داشتي و دلتنگ خصلتهاي خوبت و حتي دلتنگ خندههايت. و اين بار من حس خاصي نسبت به تو داشتم... آري حس دوست داشتن. من تو را دوست داشتم... و از روزي كه اين حس را شناختهام آرامشي ندارم. و حالا دلم ميخواهد باشي با تمام آن كه آرامشم را گرفتهاي و من مدام به تو ميانديشم، و به تكامل و به خدا و به همة چيزهاي خوب... بدون هيچ چشمداشتي! راستي ميداني چندي است كه به درددلهاي عاشقانه آدمها گوش ميكنم ولي ديگر نه ميخندم و نه به آپولو اهميت ميدهم!!! چندي است گويا عاشق شدهام... «من دريافته ام که دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن بر اين باورم که آنچه هستي ما را پر معني و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات و عاطفه ما نيست ... . پس آن کس نيکبخت است که بتواند عشق بورزد.»
پسرونه :
يادداشتهاي يك بچه مثبت
چه خوب شد كه رفتي ... از اولين روزي كه ديدمت فقط يك لبخند را به خاطر دارم . روز ثبت نام توي صف بودي . مغرور و خوددار . اما من از همان وقت شيطنت ميكردم و شنگول خيلي دخترهاي ديگر هم آنجا بودند ، اما فكر كنم از همان اول تو بودي و ديگران رهگذر بودند . به هر كدام يك چيزي ميگفتم اما چشمم پيش تو بود . نميدانم فرمها را چطوري پر كردم و بعداً فهميدم كه در يكي از آنها نوشتهام كه كمك هزينه نميخواهم ؟! بايد به انقلاب ميرفتم كه نرفتم . راننده با صداي آوازهخواني كه توي ضبط ميخواند سوت ميزد و من هم به طرز ابلهانهاي دلم را به شعرهاي صد تا يك غاز سپرده بودم تو آمده بودي و دلم به شدت ميزد . آن شب گذشت و دانشگاه و كلاس و ترم و واحد و استاد و اتاق 201 و 405 و 102 و كتابخانه و سلف و آزمايشگاه و هزار داستان ديگر . اينها همه به كنار و يك سلام و عليك معمولي و يك لبخند و يك شب نخوابي و با چشمان پف كرده سر كلاس صبح چرت زدن و تو آمده بودي و همه چيز رفته بود . سه ساعت با سشوار با موها ور رفتن و ده ساعت براي خريدن يك پيراهن بالا و پايين رفتن . و كل تهران را گشتن . سه ساعت زير باران قدم زدن و سرما خوردن و سينوزيت گرفتن و چهار ساعت با تو قدم زدن و از كار و زندگي ماندن . تو آمده بودي و زندگيم را به هم زده بودي و چه شيرين بود لحظههايي كه همه چيز را يك طور ديگري ميديدم و با يك لبخند تو يك هفته شاد بودم و بعد هم دلهره و دلپيچه و چهار ساعت به ديوار خيره شدن و آه كشيدن و غذا نخوردن و از همهي اين كارها لذت بردن كه در ميان جمع بودن و نبودن ، عجب لذتي دارد عاشق شدن و صد كيلومتر خيابانها را متر كردن و زمان را نفهميدن . گريه كردن و بيدليل خنديدن. چه خوب شد كه رفتي و چه خوب شد كه سه چهار ماه بيشتر طول نكشيد . كه حالا هيچ موسيقيِ سرهمبندي شدهاي را گوش نميكنم و از هيچ تصوير مهملي لذت نميبرم كه ديگر مثل مجسمه ده ساعت به ديوار خيره نميشوم و شبها زود ميخوابم كه ده تا كتاب خوب خواندم و اگر اين كار آخري را تمام كنم به اندازه يك نمايشگاه كار دارم و زندگيم از اين رو به اون رو شده . نقاشيهايي كشيدهام كه خودم هم باورم نميشوم . روياهايي كه حتي از تو با تو بودن هم شيرينتر و قشنگترند و همهي اينها بعد از آن ساعتهاي علافي عاشق بودن سپري شد اتفاق افتاد و چه خوب شد كه رفتي كه ديگر پا به پاي تو توي خيابانها و توي كافيشاپها و پاي ويترين مغازه رژه نميروم كه هر حرفي را صد بار بزنم و از رنگ صندليهاي ماشينتان بپرم به مهماني سال گذشتهي دختر عمهام و همه اينها به خاطر لذت همصحبتي با تو ... كه هي قهر و ناز و زنگ زد يا بزنم يا نزنم بهتر است و ده تا واحد بيفتم و تمام پولهايم را خرج قهوه و سانكيك و چاييگلاسه كنم و دلم خوش باشد كه عشق و عشقبازي ... اوليم مقاله را نوشتهام و كلي كار روي سرم ريخته و با استادها بحث فلسفي ميكنم و دو تا كتاب خواندهام از وقتي كه تو رفتي و به جاي شعرهاي ارپيت وهي قلم را توي انگشت چرخاندن چهار تا داستان خوب نوشتهام و چه خوب شد كه رفتي كه نمرههايم از 17 پايينتر نميآيند و همه يك جور ديگر نگاهم مي كنند . ته دلم يك غمي دارم كه وقتي ميآيد و ميروم بيرون تنهاي تنها كلي لذت ميبرم كه حتي لذتش از آن موقع كه با هم بوديم هم بيشتر است . پسرها و دخترها را ميبينم كه ميآيند و از كنارم رد ميشوند و ميروند . لابد ميگويي كه چه لذتي از دنيا ميبرند راست ميگويي ديوانه و شيدا هستند مثل خودم تو آمده بودي و زندگيم را به هم زده بودي يك آدم بيمصرف و لاابالي شده بودم و فقط آينه و تو و خيابان و عشق و بيخيال همه چيزهاي ديگر تو آمده بودي و زندگيم را به هم ريخته بودي ... چه خوب شد كه رفتي
|