بيشتر از 2 ساعت وقت نيست!
بدون شک تا به حال بارها و بارها شده که به خودتون گفتين که اگر به من بگن بيشتر از 2 ساعت يا 2روز يا 2 ماه زنده نيستي چي کار مي کنم؟خب عموماً هم همه ما جوابهاي تقريباً مشابه اي داريم که نتيجش کارهاي خوب، انجام دادن کارهائي که دوست داشتيم انجام بديم ، اما وقت نمي شد، کارهائي که رضايت خدا را داشته باشه و بالاخره اينکه کاري که با انجام دادن اون حداقل بتونيم اون دنيامونو بخريم.
چرا بايد ما کارهامونو نگه داريم براي 2 ساعت آخر، براي 2 روز آخر و يا براي 2 ماه آخر، اصلاًچطور بايد ما در اين فرصت کم ، کارهائي که دوست داشتيم انجام بديم ، اما وقت نمي شد رو انجام بديم؟ مگه 2 روز و 2 ساعت و 2 ماه خيلي وقت هست؟ که الان ياد اون مي افتيم که بايد انجام بديم؟
باور کنيد بيش از اين ها هم وقت نيست!
شما بيانديشيد 2 سال و يا 20 سال و حتي 200 سال! آيا نبايد سفر را آغاز کرد؟ آيا نبايد رفت؟
چرا براي خوبي به دنبال بهانه هستيم؟ ما که مي دانيم رضايت خدا رضايت قشنگي است ، پس چرا
بخشش ها را نگاه داشتيم براي روز آخر؟
چرا خوبي کردن را گذاشتيم براي روز آخر؟ چرا نگاه کردن به دخترکي که دور خود مي گردد تا سنجاق
سري که مادرش از همسايه قرض گرفته تا دخترش براي مهماني امشب از آن استفاده کند را پيدا کند را
براي روز آخر گذاشته ايم؟
چرا نگاه کردن به زنده شده گل هاي زمين را براي روز آخر گذاشته ايم؟
چرا براي انتقام، هر چه باشد همان لحظه تدبير مي کنيم و براي بخشش بايد روزها و ماه ها صبر کرد و
هزار واسطه آورد؟
چرا قبول کردن آنکه همه انسانها اشتباه مي کنند، و بايد انها را بخشيد را براي روز آخر گذاشته ايم؟
چرا زخمهاي روزگار را همان روز و يا همان ساعت مي شماريم، اما خوبيها را براي روز اخر مي گذاريم؟
چرا فکر کردن به اتفاقات هر روز خود را، همان شب، در بستر خواب انجام ندهيم و چگونه فکر کردن به
تمام عمر خود را که چه کرده ايم را 2روزه يا 2 ماهه انجام دهيم؟
چرا به طلوع و غروب بايد الان نگاه کنم که وقت زيادي ندارم؟ پس چرا تمام عمر روشن و خاموش شدن
آسمان را نديديم؟
چرا سکوت در مقابل فريادهاي همکارمان ، برادرمان، عابر خيابان و ... را از روز اول آغاز نکرديم؟
چرا بايد الان که مي دانم بايد زود بروم به آن مي انديشم که چرا نيانديشيده ام؟
چرا الان بايد ساکت شوم و با ديد بازتر به اطرافم نگاه کنم؟
چرا از پير زني که به درب نگاه مي کند تا نه فرزند نامردش، بلکه نوه کوچکش را ببيند بايد الان احوال
پرسي کنم؟
چرا الان بايد در گرماي خانه ناگهان سردم شود؟ چرا که به ياد کودک 12 ساله اي افتادم که در پارک سر
خيابانمان بر روي نيمکت خوابيده است؟
چرا بايد الان بيانديشم که انفاق کنم ؟
چرا بايد الان به ياد مادري باشم که در خانه سالمندان در انتظار سفر است؟
چرا بايد الان به چرا ها بيانديشم؟
دوستان من مگر غير از اين است که ما بايد برويم؟
چرا از الان فکر نکنيم که 2 ساعت ، 2 روز، 2 ماه و يا 2 سال و حتي 20 سال ديگه بيشتر زنده نيستيم؟
به فکر صندلي قدرت نباشيد! چرا که اين ساده ترين واژه براي فريب من و تو هست؛ اگر فکر کنيد که
ديگري بايد تو را به قدرت برساند؛ سخت در اشتباهيد؛ بايد انديشه ما بهتر بودن در هر شرايطي باشد.
بياييد هميشه خودمون رو يه مسافر بدونيم و کوله بار خوبي رو جمع کنيم!
دوست من ! از همين حالا طوري بخواب، طوري نفس بکش، طوري ببخش، طوري نگاه کن، طوري زنده
باش، طوري حرف بزن که گوئي صور سفر را دميده اند!