تبليغاتX
پرتال تخصصی کامپیوتر Www.Hashemi64.ir
     
   
   
  منوي اصلي
لينکهاي سريع
 
  موضوعات
آموزش نفوذ و هک
امنیت و شبکه
رفع اشكال/سخت افزار / نرم افزار
دانلود كتاب و جزوه رشته كامپيوتر
بانک اطلاعات معماری (پك فروشي)
ویروس/ آنتي ويروس / آپديت
ويژوال بيسيك VB.6
برنامه نويسي پاسكال
سي و سي ويژوال , ++‍‍C
نمونه كار برنامه نويسي
برنامه نویسی فلش
زبان اسمبلی
ساختمان داده ها
هوش مصنوعی
دانلود نرم افزار
آموزش Html - قالب برای وبلاگ
شبكه - اينترنت
ترفندستان
كتابخانه الكترونيكي
مقالات
رشته مهندسي شيمي
رشته مهندسی صنایع
مقالات رشته الكترونيك
مقالات رشته مكانيك
مقالات رشته معماري
اجتماعی فرهنگی
خدمات ما به بازدید کننده
بازی فلش
داستان و مطالب جالب
برنامه های فارسی
شهر گچساران
سایت های مفید
کلیپ های فلش
خنده های زورکی !
اخر زمان و منجی موعود
موبايل
 

 

آرشيو ماهانه
آبان 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
ادمه ي آرشيو ماهانه
 
        لينک دوستان
 

 

لوگوي دوستان

روز نوشته هاي يك دانشجو / اسماعيل هاشمي


روز نوشته هاي يك دانشجو / اسماعيل هاشمي


 


 

تبليغات







دست نوشته هاي اخرين ديوانه (شعر ، ادبي )

روز نوشته هاي يك دانشجو (سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي ، دانشگاه آزاد واحد گچساران )


  اصرار مدیران وزارت ارتباطات بر كافی بودن سرعت ۵۶ كیلوبایت اینترنت

درحالی كه هنوز از شنیدن اظهارات وزیر ارتباطات و فناوری اطلا‌عات مبنی بر كافی بودن سرعت ۵۶ كیلوبایت اینترنت، انگشت به دهان گزیده بودیم، دبیر شورای عالی فناوری اطلا‌عات نیز مهر تاییدی بر این ادعا زد تا باورمان شود كه شنیده‌ها و حدس‌هایمان مبنی بر نگرش <اینترنت قطره‌ای> در این وزارت عریض و طویل نیز اتفاق دور از انتظاری نخواهد بود.

نوشته شده توسط در شنبه یکم تیر 1387

  ادامه مطلب

  پوپک گل دره !

وقتى?موج مرده?
آرامش ?دنياى شيرين دريا? را به هم زد

185592.jpg

در اين چند سال اخير هنرمندان زيادى از بين ما رفتند كه در غم هجرانشان افسوس ها خورديم و آه ها كشيديم، اما اين بار جوان مردن بارى مضاعف بر دوش عاطفه مان گذاشته است و گرچه چند ماهى بود خود را براى چنين روزى آماده مى كرديم ولى باور نداشتيم كه هيچ موجى بتواند آرامش دريا را بر هم بزند. اما اين موج مثل موج هاى ديگر نبود، يك موج مرده كه آمده بود تا دريا را با خود ببرد.وقتى كه خبر رسيد ?پوپك گلدره بازيگر ۳۴ساله از دنيا رفت? جا خوردم.نه از مرگش بلكه از سنش. چرا كه چهره ساده او گذر عمر را گول مى زد و فكر نمى كردم كه حتى به مرز سى سالگى رسيده باشد. به هر حال فرقى نمى كرد، دست سرنوشت او را كه به همراه مادرش به خارج از كشور كوچ كرده بود به وطن بازگرداند تا در ديار خود دفتر كم قطر زندگى اش را ببندد. انگار همين ديروز بود كه در ?ساعت خوش?، خوشى مى كرد، همين ديروز بود كه ?عروس دنياى شيرين دريا? شده بود، همين ديروز بود كه در ?موج مرده? حاتمى كيا، كنار پرويز پرستويى خوش درخشيد و سيمرغ بلورين گرفت، انگار همين ديروز بود كه سيندرلا شده بود و به دنبال كفش نقره اى مى گشت تا به پا كند.اما ديروز گذشته و اينك ?آخر بازى? است.
پس از انتشار خبر درگذشت پوپك گلدره از حال و روز دوستانش جويا شدم و خواستم تا هر يك چند سطرى در اين رابطه بنويسند:
? ?پوپك را دوست داريم?
جمله عجيبيه
رامبد جوان: مثل اينكه تصميم گرفته بود همه اش سختى بكشد. بعضى ها در تلخى هاشان هم شيرين مى شوند. او به گونه اى از پيش ما رفت كه به گاه رفتنش قلبمان درد نگرفت چرا كه اين اواخر آن قدر تلخ شده بود كه وقتى رفت باز هم به نظر شيرين مى آمد.
? مى دانم كه پوپك را دوست داريم
سام ملايم وند: نوشتن سخت است چه رسد به اينكه بخواهى از رفتن بنويسى. از رفتن كسى كه به نظر مى رسيد متعلق به اينجا نبود. از بالا بود و بالا رفت. او را از زمانى كه ?گلى? سيندرلا بود مى شناختمش، به ?دريا? بودن در دنياى شيرين و ?رويا? شدن در ?مرواريد سرخ?. حال كابوس رفتن رويا را باور نمى كنيم هر چند كه دلخوش رسيدنش به جايى كه به آن تعلق داشت، باشيم. چقدر سخت است تحمل اين درد براى پدر و مادر و خواهرش كه شاهد قطره قطره آب شدن او در اين چند ماه اخير بودند و چقدر پوپك آنها را دوست مى داشت و اينك تنهايشان گذاشته است.
سهيل نوروزى: اكنون كه پوپك گلدره پس از ماه ها سختى به آرامش ابدى رسيده است احساس دوگانه اى دارم؛ غمگين از رفتنش و خوشحال از آسودنش. او را از ۹سال پيش با ?سرزمين سبز? از نزديك مى شناختم و پس از سال ها سريال ?مرواريد سرخ? را دوباره با او تجربه كردم. باز هم همان دختر ساده و پرانرژى سرزمين سبز بود. همان پوپكى كه هميشه مى خواست متفاوت باشد. حال چه مى توانم بگويم به جز اينكه: ?ياد باد آن روزگاران ياد باد.?

نوشته شده توسط اسماعیل هاشمی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385

 

  ببخشيد! امروز کافي نت مردانه است

 

ببخشيد! امروز کافي نت مردانه است

خبر های از گوشه و کنار کشور در این باره :

 

در تازه ترين دستورالعمل اداره اماكن نيروي انتظامي، صاحبان كافي نت ها 2 هفته فرصت دارند تا "اقدام به تفكيك جنسيتي كافي نت ها" کنند. در همين راستا ماموران اداره اماكن هر روزه به كافي نت هاي مختلف در سراسر كشور مراجعه و اين موضوع را به مسئولين کافي نت ها ابلاغ مي كنند. بر اساس اين دستور العمل "در صورت عدم تغيير برنامه زماني حضور آقايان و خانم ها ظرف مدت زمان تعيين شده" با متخلفين "برخورد قانوني" خواهد شد.

در ماه هاي گذشته كافي نت ها و شركت هاي ارائه دهنده خدمات اينترنتي، ملزم به اجراي قواعد سفت و سخت مختلفي شده اند. از جمله اينكه مي بايست از حضور دختران با "پوشش نامناسب" جلوگيري کنند. "خواهراني كه قصد استفاده از خدمات اينترنتي را دارند مي بايست حجاب اسلامي را رعايت نمايند." اين موضوع براي پسران نيز به همين صورت است و از ورود آنان با پوشش نامتعارف به كافي نت ها جلوگيري مي شود.

البته رعايت حجاب اسلامي براي خانم ها سال هاست که الزاميست، اما نكته جالب توجه در اين ضوابط جديد اين است كه محدوده "رعايت حجاب اسلامي" و "پوشش متعارف" اصلاٌ مشخص نشده است. و به همين دليل هميشه موردي براي تعطيلي يک کافي نت پيدا مي شود.

قابل پذيرش نيست

مسوول يكي از كافي نت ها در گفت و گو با خبرنگار روز مي گويد: "در طول چند روز گذشته ماموران اماكن مرتب به محل كسب ما آمده و تذكر داده اند كه بايد روزهاي زوج را به آقايان و روزهاي فرد را به خواهران اختصاص بدهيم. اين کار بايد ظرف دو هفته انجام شود، در غير اين صورت مغازه را پلمپ خواهند كرد."

وي اين طرح را فاقد هر گونه منطقي مي داند و مي افزايد: "خيلي غير منطقي است كه به مشتري خانم بگوييم: ببخشيد. امروز كافي نت ما مردانه است. يا بالعكس. من اصلاٌ نمي دانم براي چه اين طرح را اجرا كرده اند و چرا اين گونه محدوديت ها را در مورد جوانان اعمال مي كنند."

 

اگر آنگونه که اینجا نوشته طرحی تحت عنوان تفکیک جنسیتی مشترکان کافی نت ها به اجرا در آمده باشد باید گفت محدودیت های اینترنتی حالا از اینترنت فراتر رفته چون کافی نت ها کاملا یک محیط صنفی هستند به این ترتیب می توان انتظار داشت به تدریج سینماها، فروشگاه ها، داروخانه ها و.... هم به تفکیک جنسی دچار شوند.
آیا کسی دراین مورد کافی نتی را دیده که چنین طرحی را اجرا کرده و یا برای اجرای آن تحت فشار قرار گرفته باشد؟

 

نظر من :

این اقدام که منشع مشخصی ندارد اولا بهانه به  دست به ظاهر روشن فکران  غرب زده داخلی و خارجی و حمایت کننده های  حقوق بشر و  ..... می دهد که  تبل تو خالی حمایت از مردم و ملت ایران را دوباره مثل گذشته و این بار به بهانه حقوق شهروندی  به صدا در بیاورند و باز هم جنالی نو .

حالا هم  بحث بر سر رفتار نا مناسب دختر و پسر در کافی نت هاست  که خیلی کم به چشم میاد و قابل کنترل از طرف مدیریت  همان  مکان  هست . و دیگر نیاز به تعطیلی  کافی نت نیست . شاید اون کافی نت خرج خانواده ای یا منبع درامدی باشد و با این کار باز هم به امار بی کاران کشور اضافه شود و یا باابروی شغلی و صنفی کسی لطمه ای وارد شود که  این اتفاق برای یکی از مدیران کافی نت های شهر گچساران رخ داد  با دادن معادل هفت ونیم ملیون تومان ضرر مالی  و ...... اعلام برشکستگی کرد و اجناس و لوازمی که کم کم و با زحمت  جمع کرده بود به حراج گذاشت و الان ان چیزی نیست که قبل از این اتفاق بود .

 

والا فکر نکنم  این عمل واکنش مناسبی برای  کنترل روابط بین دختر ها  پسر ها باشد  . چون  کافی نت محیط محدود و بسته است و در بیشتر مواقع تحت  کنترل مدیریت مناسب .

اگر بهانه این است که کافی نت ها  محلی  برای قرار و مرار های بین دختر و پسر ها  هست که  با اشاره به  متن بالا  تحت  کنترل مدیریت هست و  اگه  حرفی رد و بدل  بشه  توی چت هست  که این  می تواند  هر جای انجام  بشه 

حالا اگر  انها از اومدن همزمان به کافی نت  ها  منع بشن  به جای های دیگه  مرن  که هیچ گونه مدریت و کنترلی روی  این مکان  ها  نیست  مانند  پارک ها  ، مکان های خلوت و  ...........

 

ایا کنترل یه مغازه ۲۰ متری آسان تر است  یا یک شهر  ؟

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل هاشمی در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384

 

  انرژی هسته ای حق ملت ماست

هوالمحبوب

 

 

                                                          

                                                  

 

 


باسلام  بر شما


           اين روزها شاهد عربده کشی قلدران و متکبران جهان بر عليه اتحاد مردم ودولتمان در خصوص حق داشتن فنآوری انرژی هسته ای هستيم کشورهای متعفن و آلوده ای چون شيطان بزرگ  امريکا و شيطان کوچک، رژيم نژاد پرست و خونخوار اسرائيل و کشورهای خودخواه آلمان ،انگليس و فرانسه مدعی متمدن ترين کشور اروپايی آری اينان هر روز همانند قلدران سالهای گذشته تاريخ ايران در زمان ملی شدن صنعت نفت به تهديد و ارعاب ملت و دولت ايران پرداخته اند آنها فکر می کنند اقای دنيا هستند آنها فکر می کنند تنها خودشان حق زندگی و داشتن هر نوع تکنولوژی را دارند آنها در دنيا ديگران را به چشم حقارت و کوچکی نگاه می کنند آنها برای نژادی به غير از نژاد خود ارزشی قايل نيستند  آنهايی که روزگاری حتی در حد و قواره مقابله با ملت بزرگ ايران نبودند امروز چون سگان هار زنجير پاره کرده عو عو می کنند و قصد جسارت به ريشه دارترين تمدن جهان را دارند اسرائیلی که به هيچ معاهده و قعطنامه ای پايبند نيست برای ما خط ونشان می کشد امريکای که حق حرف زدن هم برای کشورهای ديگر قايل نيست و هر جا منافعش اقتضاء کند تمام معاهده ها و قعطنامه ها را زير پا می گذارد ما را تهديد می کند و مرتب رجز می خواند اما زيبايی اين دنيای پر از دروغ و جهل و نامردی و بی غيرتی بی غيرتان ايستادگی مردانه وشجاعانه ملتيست به نام ملت ايران آری اين بار نيز همچون نهضت ارزشمند ملی شدن صنعت نفت مردم ما خواستار جهشی بزرگ برای بدست آوردن تکنولوژی هستند که حق آنان و همه مردم دنياست ومختص کشورهای زورگو، بی منطق و قلدر نيست خدا را شاکرم در زمانی زندگی می کنم که بارديگر غرور ملی توسط اتحاد مردمم برای يک خواست ملی سر به آسمان می کشد.

 ديروز در وبلاگ تاج زاده که از اعضای سازمان مجاهدين انقلاب می باشد تحليلی بسيار بزدلانه وحقارت آميز خواندم چند باری که به اين وبلاگ سر زده ام برايش پيغام گذاشته ام اما آنها که مدعی گفتگوی تمدنها بودند از گذاشتن نظر بنده در وبلاگشان ترسيدند و آن را سانسور کردند ظاهرا اين فرد که يکی از توطئه گران و بازی گردانان واقعه تلخ و رسوا شده ۱۸ تير بود و در لباس مسئوليت در وزارت کشور ، کشور را در ۱۸ تير در بحران فرو برد در تحليل بچگانه و بزدلانه می نويسد بايد از رفتن پرونده ايران به شورای امنيت شورای قلدران سازمان ملل به هراسيم و در صورت اين کار از درخواست داشتن انرژی هسته ای دست بکشيم!!!!!!!!! واقعا نمی دانم او هنوز غيرت ايرانی در تنش هست يا خير ؟ ايا او تاريخ انقلاب و مبارزات مردم ايران که اين روزها يادآور آن خاطرات هست را از ياد برده آيا اودفاع مشروع  و الهی مردم شجاع ايران را در ۸ سال بر عليه دنيای استکباری در مقابله با رژيم عفلقی صدام را از ياد برده اگر ما يعنی مردم غيرتمند ايران می خواستيم از سازمانهای بين المللی آلت دست امريکا و دولتهای متکبر و قلدر اطاعت کنيم امروز هنوز هم محمد رضا شاه بر اين سرزمين حکم می راند اگر می خواستيم تن به بی غيرتی دهيم بايد همان روزهای آغازين دفاع مقدسمان تن به صلحی ننگين با صدام می داديم آنها کيستند که اجازه دارند برای ملتهای ديگر تصميم بگيرند آيا فرانسه مدعی تمدن بزرگ لياقت تصميم گرفتن برای ملت ما را دارد اويی که دستانش آلوده به خون يک ميليون مسلمان الجزايری می باشد و در نهايت با مبارزه سنگين انقلابيون الجزايری از آنکشور رانده شد بايد به کشور ما بگويد چه بخواهد وچه نخواهد آقای تاج زاده غيرتت کجا رفته ؟ آيا انگليسی که هنوز آثار جنايتش در جای جای اين کشور پهناور وجود دارد اين کشور دروغين که با استعمار ملتهای مظلوم جهان اينک به ثروت و آقايی رسيده و همين روزها ملت ما شاهد توطئه های آنها در انفجارات اهواز هستند می تواند برای ملت ما تصميم بگيرد آقای تاج زاده عضو سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی غيرتت کجا رفته؟ آيا آلمانی که دستانش آلوده به فروش مواد شيميايی به صدام عفلقی نوکر همين ابرقدرتها برای کشتار مردم ايران است وهر روز شاهد از دست دادن عزيزی از مردم اين کشور بخاطر آلوده شدن به بمبهای شيميايی هستيم که آلمان به عراق داده بود آيا بايد اين کشور برای ما تصميم بگيرد اقای تاج زاده شرفت کجاست ؟ آن روزها که دو قوه مهم کشور در دستهای شما بود برای ملت ما چه کرديد که اينک برای دولت خدمتگزاری که اين روزها بدور از هياهوها سخت برای مردم محروم کار می کند و در کنار کاری سخت با دیپلماسی غيرتمندانه خويش دنيای استکباری را با چالش کشاندن ، انديشيدن در دروغهای بزرگ تاريخی چون هلوکاست و حقوق بشر فرو برده   مرتب خط و نشان می کشيد و بر عليه اين دولت توطئه می کنيد شما که عرضه حرف زدن هم نداشتيد شما که تحمل انتقاد فردی عادی چون مرا هم نداشتيد چطور مدعی مجاهدت در راه خدا هستيد خدا رحمت کند شهدای گرانقدر سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی چون شهيد بروجردی شهيد داود عجب گل شهيد منتظر قائم و شهدای ديگرش که يک موی گنديده  آنها در وجود امثال شما نيست  .

آری دوستان امروز غرور اين ملت ، شرف و يکه تازی اين ملت در مجاهدت در راه خدا بستگی به ايستادگی در مقابل دنيای متکبر و مستکبر دارد اگر ما توانستيم حقمان را بگيريم فردای انقلابی گری ما فردای روشنيست و در آينده فرزندان ما به ايستادگی ما  وجسارتمان برای احقاق حقمان در مقابل دنيای استکباری با افتخار و غرور ياد خواهند کرد .

 

 

در نظر سنجی انرژی هسته ای شرکت کنید !

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل هاشمی در یکشنبه دوم بهمن 1384

 

  عاقبت فوتبال ايراني

اين بار قصد دارم كمي در رابطه با فوتبال كشورمون و در كل ليگ و مسائل مربوط به آن براتون صحبت و درواقع دست به يك موشكافي و كنكاش در رابطه با جزئيات فوتبال ايراني بزنم. همونطور كه اطلاع داريد تيم پرسپوليس طي يك ديدار دوستانه با تيم بايرن مونيخ مراسم خداحافظي احمدرضاعابدزاده (سنگربان قديمي پرسپوليس و تيم ملي) رو به طور رسمي برگزار خواهد كرد و چيزي كه كاملا واضحه اين هست كه باشگاه پرسپوليس در قبال برگزاري اين مسابقه دوستانه از لحاظ مالي هزينه بسيار سنگيني رو در رابطه با راضي كردن بايرني ها براي بازي با پرسپوليس متحمل شده! چيزي كه تقريبا يك مدل پاچه خواري آشكار به حساب مياد كه البته تا اندازه اي هم براي ما تماشاچيان طبيعي است. ولي به هرحال ما بايد براي فراگيري دانش روز فوتبال در پرداخت اين هزينه هاي سنگين اقتصادي تا اندازه اي دست به ولخرجي بزنيم و با كمال ميل پذيراي حضور بازيكنان ومربيان بزرگ دنيا در كشورمون باشيم و به نوعي دست به حرفه اي گري بزنيم. ديد حرفه اي نسبت به ورزش فوتبال چيزي است كه براي خيلي از كشورهاي جهان سودمند واقع شده و صد درصد براي ما نيز ميتونه مثمر ثمر باشه و ما در اين راه صد البته بايد هزينه هائي رو بپردازيم تا بالاخره بتونيم به روزي برسيم كه در اين رشته پر طرفدار براي ديگران يك الگوي فني و تكنيكي باشيم (به مانند تيم بايرن مونيخ)

اما متاسفانه با وجود اينكه تيم هاي باشگاهي و تيم ملي ما ديدارهاي زيادي رو با باشگاه هاي معتبر از كشورهاي مختلف داشته هنوز هفردوسي پورم كه هنوزه نتونسته از علم رقباي خودش استفاده كنه و هنوز ما در كار نت برداري و دريافت اطلاعات عاجز هستيم. و جالب اينجاست كه ما حتي در حاشيه فوتبال نيز دچار مشكلاتي هستيم و در برنامه هاي تلويزيوني نيز در تحليل و بررسي نقاط مثبت و منفي فوتبال كشورمون كمي گنگ و نامفهوم رفتار ميكنيم. براي مثال برنامه نود درواقع تنها برنامه تخصصي در رابطه با تجزيه و تحليل بازي هاي ليگ محسوب ميشه كه مخاطبان بسياري رو نيز توانسته جلب بكنه! اما با اين حال مجري اين برنامه بسيار كودكانه و در بعضي از مواقع بسيار جسارت آميز با ميهمانان برنامه برخورد ميكنه و در كل نقد فوتبال در اين برنامه تلويزيوني تا اندازه اي آماتور هست.در رابطه با فعاليت تيم هاي حاضر در ليگ برتر نيز مابايد به حضور موفق تيم هاي شهرستاني اشاره كنيم كه صد البته در مقابل تيم هاي پرطرفدار پايتخت حرفهاي زيادي براي گفتن دارند.

اما همون طور كه اطلاع داريد هر كشوري در تمام نقاط زمين و در هر پستي يك بازيكن كامل رو بعنوان الگو معرفي ميكنه. اما بازيكنان مطرح و پيشكسوت ما به نوعي دچار درگيري شده و در مصاحبه هاي خود با روزنامه هاي مطرح ورزشي فوتبال رو به باد انتقاد گرفته و بازيكنان معروف و شايسته و جوان امروزي رو كوچك و بي خاصيت قلمداد ميكنند و از سن و سال و تجربه خود استفاده كرده و در تمامي زمينه ها اظهار نظر ميكنند و در بعضي مواقع در اموري كه به اونها هيچ ربطي ندارد نيز دخالت ميكنند!

و چه بسا خيلي از اين پيشكسوتان هرگز نميتوانند يك الگوي اخلاقعلي پرويني براي بازيكنان حال حاضر فوتبال ما باشند! چرا كه تصاوير شرم آوري كه از اين بازيكنان درپارتي هاي قبل از انقلاب و يا حتي جوسازي و كتك وكاري هايشان در بازيهاي ليگ سراغ داريم باعث شده كه به نوعي اين به اصطلاح پيشكسوتان در ديد تماشاچيان فعلي افرادي بسيار پر ادعا و مغرور به نظر بيايند! بله. حقيقتا ما دچار يك بحران هستيم. بحراني كه باعث حضور دوباره پروين در تیم بی برنامه پرسپولیس ميشود! و حضور مربياني كه با فكر كهنه و بدون دانش مربيگري پا به عرصه فوتبال گذاشته و يك مدیریت یک تیم را در دست ميگيرند و به سليقه خود بر آن فرمانروائي ميكنند. تيمي كه داراي بازيكنان نسبتا خوب و محتاج و تشنه دانش روز فوتبال است. و در این بین اخبار و گزارشات و مقاله های کاملا ضد و نقیضی که در نشریات به چاپ میرسد هم مزید بر علت شده است تا ما باوجود فناوری اطلاعات هنوز هم با وجود خواندن مطالب روزنامه های کثیرالانتشار به عمق مطالب پی نبریم و این نشان از بی مسئولیتی قلم به دستان و روزنامه نگاران ماست. و به چه اندازه تشخیص خوب و بد و یا تفکیک دادن بهترین ها از بدترین ها برای ما سخت و دشوار شده است!! ما بايد در نقد خود به جاي اهانت به روش اصلاح موي سر يك بازيكن و يا بررسي هاي وقت گير و احمقانه درمورد چهره يك فوتباليست به نكات فني و تكنيكي اشاره كنيم.


نوشته شده توسط اسماعیل هاشمی در سه شنبه بیستم دی 1384

 

  شمشير كشيدن بر حسين(ع) در تكيه‌هاي ايران!

نيت برپايي حكومت عدل الهي، تلاش بي‌نهايت براي اجرايي كردن احكام اسلام و فرار از دنياپرستي و دنياپرستان، اموري هستند كه هميشه و همه جا توسط اولياي قبل و بعد امام حسين(ع) مورد پيگيري و مداقه قرار مي‌گرفتند. اما اين اقتضاي زمانه بود كه جهت‌گيري فعاليت‌ها و اقدامات آنها را شكل مي‌داد. صلح امام حسن(ع)، خانه‌نشيني اميرالمؤمنين و قيام سيدالشهدا همگي در مقام تعريف يك اصل بودند، عدالت‌طلبي و آرمان‌گرايي.

در اين ميان، اين كاسه صبر مصلحت‌انديش و وقت‌شناس امام حسين(ع) بود كه به سر آمد؛ تعلّل و توجيهات فريب‌هنده را مساوي با انهدام بن‌مايه‌هاي فكري پديد آمده از قبل اسلام براي مردم دانست و براي گريز از چنين وضعيتي قيام عاشورا را به پا كرد. قيامي كه بي‌ترديد، اسلام را تا ابد، مرهون خويش ساخت.

شعوري كه عاشورا در كالبد بي‌روح تاريخ و سير تطوّرات آدميان دميد، شعارهاي نمادين تهي از واقعيت و دور از حقيقت نبود، انقلاب در ماهيات حاصله از فهم روزگار، قالب‌شكني حضرت حسين‌بن‌علي در برابر كليشه‌هاي يزيدي و روش رهايي از چنين دگم‌هاي هدايت‌شونده‌اي بود. در فرهنگ عاشورا، جاي حرف، عمل مي‌نشيند و جاي لاشعور را شعور فطرت‌مدار مي‌گيرد. در اين فرهنگ، مرگ‌ستيزي و مرگ‌گريزي جايگاهي ندارد و مرگ‌باوري و غايت‌پذيري، سكان امور را در دست دارد.

فرهنگ عاشورا، سياست ديگري را به پيش راندن و خود پس كشيدن را نمي‌شناسد و در عوض «نفسي مع أنفسكم و أهلي مع أهليكم»؛ نفس من با شماست و خانواده و اطرافيان من هم با خانواده شما، را به عنوان الگو و مدل عاشورايي معرفي مي‌كند. عزّت‌طلبي و احتراز از ذلّت، كليدي‌ترين واژه فرهنگ عاشورا قلمداد مي‌شود و با داشتن چنين كليدواژه‌اي است كه مصلحت‌سنجي‌هاي مغرضانه و كوتاهي‌هاي كودكانه، رنگ باخته و خود را رسوا مي‌كند.

 

لطفا ادامه مطلب  را بخوانید .....

 

نوشته شده توسط اسماعیل هاشمی در سه شنبه سیزدهم دی 1384

  ادامه مطلب

  پسرونه >=<دخترونه

بررسي  ارتباط يک دختر با يک پسر
هفته اول
 
 پسر:سلام
 دختر:عليکه سلام
 پسر:چطوري؟
 دختر:بد نيستم مرسي تو چطوري؟
 
 
 هفته دوم
 
 پسر:سلام
 دختر:عليکه سلام چطوري؟
 پسر:قربانت بد نيستم تو چطوري؟
 دختر:مرسي...خوبم
 
 هفته سوم
 
 دختر:سلام
 پسر:سلام چطوري؟ خوبي؟
 دختر:مرسي خوبم خيلي خوبم و يک نگاه معنا دار به پسر
 
 هفته چهارم
 
 دختر:سلام عزيزم چطوري؟ خوبي؟
 پسر:سلام عزيز دلم مرسي بد نيستم تو چطوري؟
 دختر:مرسي. ميدوني؟ يه چيزي مي خوام بهت بگم نمي دونم الان بگم يا بعد؟
 پسر:بگو عزيزم
 دختر:نه...حالا زوده...باشه بعد !
 
 هفته پنجم
 
 دختر: سلام عزيزم, چيزي که دفعه پيش مي خواستم بهت بگم اين بود که
 دوستت دارم...عاشقتم...زندگي بدون تو براي من هيچ معني نداره, تمام
 آينده خودم رو با تو مي بينم اگه تو نباشي زندگي براي من هيچه!!!
 (و کلي ديگه از اين حرفهاي پوچ و صد من يه غاز! و پسر باور مي کنه)
 ...
 
 هفته ششم:
 
 پسر: امروز يه دختره اومد تو خيابون از من آدرس بپرسه,منم...
 دختر: ديگه چي؟ دلمو شکستي! تو که مي دوني من چقدر حسودم.
 چرا اين کارو کردي؟ (بعد يه حالت غم آلود شديد به خودش مي گيره)
 پسر: من که کاري نکردم فقط جوابه سوالش رو دادم
 دختر: يه قول به من مي دي؟
 پسر: آره
 دختر: قول بده ديگه با هيچ دختري حرف نزني!
 پسر: باشه عزيزم قول مي دم
 ...
 ...
 ...
 کليه روابط سالم و صميمي و عاشقانه ادامه داره و پاي.....وسط کشيده نشده
 ....
 ....
 
 ماه هجدهم:
 
 دختر: برام خواستگار اومده!
 پسر:غلط کرده...
 دختر: چرا؟ خوب طوري نيست اونم بالا خره آدمه !
 پسر: تو چه جوابي بهش دادي؟
 دختر: هنوز هيچي
 پسر:ما کلي قرار مرار با هم گذاشتيم حالا مي خواهي اونو بزاري جاي من؟
 دختر: يه چيزي رو مي دوني؟ اون هيچ وقت نمي تونه جاي تو رو بگيره
 پسر: من چي کار کنم ؟
 دختر:نمي دونم! فقط به من فکر نکن! من اگه بدونم تو به من فکر مي کني يه
 آب خوش از گلوم پايين نمي ره!!!! ببين برو زودتر زن بگير
 پسر: حسوديت نمي شه؟
 دختر:نميدونم چرا ديگعه از اينکه تو رو با دختر ديگه ببينم حسوديم نمي شه
 پسر: {در خيالش} : مي دونم چرا حسوديت نمي شه
 ..
 ..
 بعدش مدتي پسر از خاطرات خوش گذشته مي گه و دختر هم براي خالي نبودن
 عريضه سنت آبغوره گيري رو اجرا مي کنه !
 ........
 دوران خوشي دختر و دوران تحول پسر شرو مي شه
 ........
 ديد پسر نسبت به دختر: عوض مي شه, قلبش نسبت به واژه هايي نظير دوستت دارم
 عاشقتم زندگي بدون تو برام هيچه و بقيه واژه هاي زيبا ولي پوچ اينطوري مقاوم مي شه
 
   حالا اگر در آينده مورد مشابهي براي پسر پيش يياد:
 
 روز اول:
 
 دختر:سلام
 پسر: مياي خونمون؟
 دختر:نه!
 پسر: مگه به من اطمينان نداري؟
 دختر: چرا......ولي خووووووب!
 
 (در اينجا پسر مراسمي مرسوم به مخ زني رو انجام مي ده و البته موفق
 هم ميشه.علت موفقيتش بلد بودن حرغهاي پوچ و بي معني که در تجربه هاي
 گذشته ياد گرفته و براي مخ زدن دختري بسير موثر است)
 

 پسر: تو که مي دوني من چقدر دوستت دارم !
 دختر: آره...ولي آخه.....!
 پسر: من قول مي دم براي خواستگاري بيام و بگيرمت !!!
 دختر: جدي مي گي؟ (و قند توي دلش آب مي شه)
 پسر: آره عزيزم زندگي بدون تو براي من هيچ مفهومي نداره !
 دختر: جدي؟ ( ايندفه با يک نگاه عاشقانه به پسر!)
 
 (يواش دل دختر نرم مي شه و رضايت مي ده ! )
 ....
 پسر: پس بريم
 
 
 عصر همان روز:
 
 زيييييييينگ...................زييييينگ......
 
 پسر که بعد از رفتن دختر به خواب عميقي فرو رفته بود در حالي که خسته
 است با زحمت و غر غر گوشي تلفن رو بر مي دارد !
 پسر: بله...بفرماييد
 دختر: سلام
 پسر:سلام چطوري؟
 دختر: مرسي. باهات کار دارم !
 پسر: تو که يک ساعت پيش از اينجا رفتي !؟
 دختر:مي خوام دوباره ببينمت!!!فردا بيام خونتون؟!!!!!
 پسر: (در حالي که موفقيت بزرگي کسب کرده) : چرا نه؟

 

 


ما را علاف نکنید!

 

بهتر است شوخی را بگذاریم کنار؛ به نظر می رسد که دیگر بحث واقعا جدی است! دختر نمونه را می گویم، همان بحثی که دهان به دهان چرخید و انگار حالا جدی شده.
همه چیز از برنامه با تو شروع شد و این طرح که با همفکری خانم منیره نوبخت (نماینده مجلس) و عوامل این برنامه بوجود آمد، حالا به یکی از بحث های داغ جامعه جوان تبدیل شده! شما هم شنیده‌اید که قرار است دختر نمونه را انتخاب کنند؟! احتمالا این جمله را در این چند وقت از دهان خیلی ها شنیده اید و خیلی جا ها نیز خوانده اید، چرا که به مطبوعات نیز کشیده شده. باید واقع بینانه به موضوع نگاه کرد که اگر این گونه باشد بدون شک طرح خوبی خواهد بود. البته با کمی بی دقتی می تواند طرح بدی هم باشد. دختر نمونه از حساسیت بالایی برخوردار است، هرکسی هم می گوید نیست دروغ می گوید، اگر هم قبول نکرد بیاوریدش خودمان متقاعدش می کنیم!
اما قرار بود واقع بین باشیم، این اولین باری است که قرار است چنین طرحی اجرا شود و برای اولین بار نیز هست که خیلی بی تعارف و با صراحت می توان معیارهای یک دختر نمونه ایرانی را مشخص کرد و خیلی راحت نیز می توان فهمید یک جامعه ایرانی دوست دارد که دختران آن چگونه دخترانی باشند و همین می تواند اولین الگوی رسمی باشد که مرزهای آن مشخص می شود و داد دست آن هایی که تا کنون به درستی راهنمایی نشده اند. خیلی راحت می شود با اجرای این طرح، برای اولین بار خیل عظیمی از جامعه را توجیه کنیم که مثلا وقتی گفته می شود حجاب را رعایت کنید علت آن چیست؟ نه این که دختران مردم را ول کنیم به امان خدا و بگویید بروید و باحجاب باشید. خدا را چه دیدید؟ شاید انگیزه ای هم در بین مشمولان این طرح بوجود آمد و سعی بر بهبود آن بگذارند. اما باز به این بهانه می شود رضایت خانم های ایرانی که همواره خود را نماد مظلومیت تاریخ می دانند و بر این باورند که نسبت به مردان به آن ها کم توجهی زیادی می شود را بدست آورد. اما نباید فراموش کنیم که این طرح همچنان حساس است! حساسیت این موضوع از آن جهت است که برای اولین بار در بعد از انقلاب قرار است چنین طرحی به مرحله اجرا برسد پس به راحتی قابل درک است که بی تجربگی در این میان بیداد می کند.
باید بسیار مواظب بود که در این بین بعضی ها آب را گل آلود نکنند و بعد هم قلابشان را بندازند توی آب و شروع به ماهیگیری کنند و در نهایت نیز از بابت فروش "ماهی ها" کلی برای خودشان سود کنند. پس تحقیق و تفحص بسیار در این مورد ضروری است و هرگز نباید فراموش کنیم که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؟!!!
ما کماکان یقین داریم که طرح حساس است! اما خب به راحتی می توان کلی از حساسیت موضوع را کم کرد و هیچ لطمه ای به جذابیت آن وارد نکرد! مثلا می شود طرح را با همان ماهیت در نظر گرفت فقط تغییرات کوچکی در آن وارد ساخت که مثلا می شود به جای عنوان دختر نمونه ایرانی، عنوان جوان نمونه ایرانی را جایگزین کرد و پسر نمونه را نیز انتخاب کرد. که این خود بر جذابیت موضوع می افزاید و از حساسیت آن قطعا می کاهد. چند پیشنهاد نیز لازم الاجرا به نظر می رسد، اول این که بالاغیرتا حالا که صحبت از این طرح شده، نیمه کاره رهایش نکنید و بروید به امان خدا! خیلی راحت اما با سامان دهی می توان مراسم درخور و شایسته ای را برگزار کرد. بالاخره جوان اند و جویای نام! اما بنا به هر دلیلی به این نتیجه رسیدید که برگزار نکردن چنین مراسمی بهتر است و معایب بیشتر از محاسن است و یا مثلا جامعه نمی پذیرد و با فرهنگ ما مطابقت ندارد و یا هنوز مسئولین آمادگی برگزاری چنین مراسمی را ندارند و آنقدر اختلافات بالا گرفت و اختلاف نظر و سلیقه  پیش آمد، طوری که بعدها موجب پریشانی و پشیمانی گردد، همان بهتر که نیمه کاره رهایش کنید و بروید به امان خدا!
اگر هم قرار شد طرح را به مرحله اجرا برسانید، کم مایه نگذارید و جوانان مردم را الکی علاف نکنید! که این می تواند کلی حرف و حدیث به همراه داشته باشد که آی مردم چنین کردند و چنان نکردند!! شورش را هم در نیاورید، بالاخره دختر نمونه هم آبرو دارد. کاری نکنید که از چاله به چاه بیفتید و با طناب خودتان به چاه رفته باشید! و فراموش هم نکنید که دختر نمونه ایرانی سیندرلا نیست که بخواهید با یک لنگه کفش او را انتخاب کنید و موقعیت او از سیندرلا بسیار حساس تر است! عنوان این طرح دختر نمونه ایرانی است، دختری برخاسته از یک جامعه ایرانی و با تلفیقی از دو فرهنگ ایرانی و اسلامی! فراموش نکنیم...

 

 

 

 

 

 


شوخي با جامعه امروز ...

اندر شلوار كوتاه خانمها

روزي جمعي از مريدان نزد شيخ آمدند و گفتند: يا شيخ مدتي است که در شهر شلوار کوتاه رايج گرديده و دختران بسياري اين البسه بر تن مي‌کنند.

در مذمت شلوار کوتاه چيزي بگو تا دختران از پوشيدنش صرف نظر نمايند.

شيخ ما خروشيد و گفت: خاموش!!! که شلوار کوتاه را فايده بسيار است و من در مذمتش هيچ نگويم.

گفتند:ياشيخ!فايده‌اش ............................................................................ چيست؟

شيخ ما گفت: چون دختران شلوار کوتاه پوشند، پسرها سر به زير گردند و پايين را بنگرند.

چون پايين را بنگرند هم از گزند تير شيطان در امان مانند هم از شر چاله‌هاي خيابان

 

 


شباهت هاي دختر ها و پسر هاي ايروني:
 
1-هر دو تا شون فکر مي کنند زرنگ ترين آدماي دنيا هستند اما يه مگس رو هم نمي تونن سر کار بزارن!
 
2-هر دو تا شون در سن 18 سالگي با سيبيل در انظار عمومي حاضر مي شن!!!
 
3-هر دو تاشون از 18 سالگي به بعد ابروهاشون نازک ميشه و ديگه سيبيل در نميارن!
 
4-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه.
 
5-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن
 
6-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند.
 
7-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند.
 
8- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغير شخصيتشونه.
 
9-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه براي جنس مخالف غش و ضعف ميره.
 
10-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند!
 
11-هر دوتا شون عاشق محمد رضا گلزار هستند(با اين تفاوت که دخترا چون ممد جون خيلي خوشگله و شبيه خودشونه و بش احساس نزديکي ميکنن دوستش دارن  ولي پسرها چون ممد جون خيلي جيگر تشريف داره دوسش دارن!واي مامانم اينا......)
 
12-دو تا شون تا سن 20 سالگي 3 بار عاشق ميشن و در عشق شکست مي خورند! از 20 به بعد هم تو رويا سير ميکنن و تو 40 سال که از رويا بيرون مي آيند ميبينن اطرافشون 5-6 تا بچه و بدبختي و بي پولي و ... هستش واسه همين اين دفعه ميرن تو کما و سکته ميزنند!!!
 
13-وقتي با يه پسر يا دختر ايروني قرار ميزاري بايد 2 ساعت ديرتر به محل قرار بري تا علف زير پات جوانه نزنه!
 
14- هم پسر ها و هم دختر ها طرفدار سر سخت حضور خانم ها در استاديوم هستند.(البته با نيت هاي متفاوت)


دنياي چت



 

 


چطوری با کلاس

 

 

 

 

 

 


 

 

نسل با خود بيگانه (پسرونه )

داستان براي خيلي وقت پيش است، شايد قبل تر از پهلوي، شايد قبل تر از قاجار، اصلا اگر قرار باشد ردپاي اين نسل را بگيريم شايد به دايناسورها برسيم، به  ماموت هاي يخ زده قطبي و به انسان هاي اوليه‌ي غارنشين و به خيلي چيزهاي ديگر كه حالا از دانشمندان تا آدم هاي عامي غبطه نبودن شان را مي خورند و تنها به بازمانده هاي آن ها دل خوش كرده اند و به نشانه ها و به آمارها و به تخمين ها! و به اين فكر مي كنند كه چگونه اين همه چيز نابود شد و ديگر نيست؟!...  و به اين فكر نمي كنيم كه چگونه اين همه چيز را نابود مي كنيم و ديگر نخواهند بود! طيف دبيرستاني را مي گويم همان ها كه قرار است تا چند وقت ديگر جوان باشند و به قول معروف با يك چشم به هم زدن هم پدر و مادر خواهند بود و هم پدر بزرگ و مادربزرگ. حالا چه دختر و چه پسر، همان ها كه الان توي شانزده، هفده سالگي وول مي خورند. و خودشان به اين عقيده اند كه فقط دارند به تباهي كشيده مي شوند و نيستند.دخترهايش دل خوش كرده اند به پسر عاشق روياهايشان كه هم پولدار است و هم خوش چشم و ابرو و هميشه لبخند زيبايي به لب دارد و هرآنچه او گفت پسرك با كمال ميل مي پذيرد و دخترك به آرزويش مي رسد و مي شود همان سيندرلاي معروف!! و پسر هايش دل بسته اند به دختر زيباي خيالات شان!! همان همسر وفاداري كه وصفش را شنيده بودند، همان كه با نگاهش خستگي ها و زشتي هاي عالم را از ذهن و تن به در مي كند!! چه مي‌دانم، شايد نتيجه اش باشد از همان فيلمفارسي هاي معروف عشق و عاشقي. و هر روز همين ها كه ذكر و خيرشان بود به دنبال هم مي گردند، مي بينند، مي پسندند و دل مي بندند! و مي فهمند كه نه! اين آن كه ما مي خواستيم نيست و روز از نو روزي از نو. باز به خيابان ها پناه مي برند و متلك پراكني مي كنند تا شايد يكي اين وسط خوشش بيابد و بله را بگويد و چرخه اي تكراري كه مكرراً تكرار مي شود. نسل با خود بيگانه! شايد بهترين تعريف باشد. اين ها كه نه خود را مي شناسند و نه سعي در شناختن خود دارند و به قول خودشان - چه دختر و چه پسر - حس اين كارها را هم ندارند و گه گاه خيلي چيزها را مي دانند و نه دانسته عمل مي كنند و شايد هنوز خودشان باور ندارند كه نه دايناسور هستند و نه ماموت و غارنشين و نه مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ شان، آن قدرها اسير سنت هاي قديمي! و ملكه‌ي ذهن شان شده است كه نيست آن چه بايد باشد و اما اي كاش ملكه ذهن شان شود كه نيستند آن چه كه بايد باشند.

 


 

روابط اجتماعي قوي  (دخترونه)

فكرش را بكن دانشجو باشي, شاغل باشي, براي خودت يه فعاليت‌هاي اجتماعي كوچك هم داشته‌باشي, بعد باز هم بابات تقي كه به توقي ميخورد و يك آدم سروزبون‌دار كه مي‌بيند بگويد: نگاه كن چه روابط اجتماعي قوي‌اي داره, آدم بايد روابط اجتماعيش اين‌جوري قوي باشه تا كارش رو پيش ببره. حالا هي من مي‌گم پدر من شما بيرون خونه نيستين, نمي‌بينين رفتار من رو كه, من خيلي خوب با مردم ارتباط برقرار مي‌كنم, اگر الان برم سر يه كلاس يا حتي توي اتوبوس بشينم ايكي ثانيه مي‌تونم با كسي كه كنار دستم نشسته دوست بشم و سر حرف رو باز كنم.عکس:موازی - عکاس: احمد سیف الاسلام تا حالا هم نشده مشكلي داشته‌باشم, ولي روم نشه كه سوال بپرسم يا بترسم با كسي حرف بزنم, اما چه فايده مرغ بابا يه پا داره كه من روابط اجتماعيم ضعيفه! خلاصه من در صدد فرصت بودم كه به باباي عزيز ثابت كنم اونطوري كه فكر مي‌كنه نيستم, ازبس هم كه مردم رو مثال زده حساس شدم به رفتار ديگران, از طرفي درس‌هاي روانشناسي هم كنجكاوترم كرده نسبت به رفتار مردم. يه روز از دانشگاه مي‌آمدم و بنابر سفارش استاد روانشناسي عمومي ترم اول لبخند مليحي برلب داشتم و سعي مي‌كردم اصلاً نگران نباشم كه به قطار مي‌رسم يا نه(كه البته بودم!). به محض رسيدن به سكوي مترو متوجه شدم كه به واگن اول ويژه بانوان محترم! نمي‌رسم و به همون واگن‌هاي وسطي رضايت دادم, كه اگر مي‌ماندم بايد سه ربع منتظر قطار بعدي تهران مي‌شدم. خلاصه به توفيق اجباري وارد واگني شدم كه عدالت اجتماعي در آن رعايت شده و از هر دو جنس (بانو و آقاي محترم) در آن پيدا مي‌شد! همان ابتداي واگن به خانمي كه در سمت راست جلوس كرده‌بود ملحق شدم. قطار خلوت بود و سمت ديگر ما با چهار صندلي هم فقط يك دخترخانم نوجوان(جاي خواهري) نشسته‌بود. بلافاصله بعد از نشستن من پسر جواني(جاي برادري!) وارد قطار شد, در بسته شد و قطار به راه افتاد. پسر بعد از كمي مكث كنار در, وارد راهرو قطار شد و نگاهي به جاي خالي كرد و نشست. من هم كه برحسب موارد ذكرشده كنجكاو شده‌بودم, با همون لبخند مليح به بيرون نگاه مي‌كردم و هر از گاهي هم به خانم روبرويي و صدالبته گاهي هم به زوج جوان طرف ديگر(همان جاي خواهر و برادر) نظر مي‌انداختم. هنوز 5 دقيقه از حركت قطار نگذشته‌بود كه متوجه تغيير حالت نشستن عزيزان طرف ديگر شدم كه اندكي به جلو خم شده‌بودند و صحبت مي‌كردند! چرا دروغ, تمام سعي‌ام را كردم كه از گشادشدن چشمهايم جلوگيري كنم. در عرض 5 دقيقه, من هنوز در صندلي‌ام جانيافتاده بودم و تازه فرصت كرده‌بودم اولين لبخندم را تحويل خانم روبرويي بدهم! ديگر هردقيقه متوجه آنها مي‌شدم, اينقدر كه فراموش كردم ميخواستم با خانم روبرويي حرف بزنم و زود دوست بشوم و به پدر عزيز مطالبي را ثابت كنم. 5 دقيقه دوم ميزان صحبت‌ها از لب‌زدن و جملات كوتاه درآمد و جملات كمي طولاني‌تر شد. من كه سعي مي‌كردم تابلو نباشم و بدجور نگاه نكنم هر از گاهي به در و ديوار نگاهي مي‌كردم و دوباره روي سوژه‌هاي عزيز يا به قول روان‌شناسان روي كيس‌هاي مورد نظر برمي‌گشتم. 5 دقيقه سوم بالاخر متوجه لبخند مليح دختر خانم شدم كه ناگهان قطار ايستاد و هم من و هم سوژه‌هاي عزيز خودمان را جمع كرديم. ايستگاه وردآورد بود, بله هنوز براي ادامه مذاكرات 15 دقيقه وقت تا تهران باقي بود. قطار به راه افتاد و من سعي كردم با آنچه تا آن روز خوانده‌ام رفتار سوژه‌هايم را تحليل كنم تا كار مفيدي از اين تحقيق! نصيبم شود و از عذاب وجدان كه نكند كارم فضولي باشد خلاص شوم. در همين افكار متوجه شدم كه 5 دقيقه چهارم هم گذشته و لبخندي حاكي از رضايت بر لبان آقا پسر نشسته‌است. سرم را كه چرخاندم تا نگاهي به دروديوار گفته‌شده بياندازم متوجه خانم روبرويي شدم كه داشت نگاهم مي‌كرد. لبخندي زدم, لبخندي زد و گفت: مردم چه زود صميمي ميشوند. گفتم: بله همين‌طوره. قبل از اين كه حرف ديگري بزنم ديدم كه پسر بلند شد و به كنار در رفت و بعد از كمي, دخترك هم به او پيوست و در كنار در قطار 5 دقيقه باقيمانده را به ادامه مذاكرات! پرداختند. در فكر بودم كه ماشاءالله به اين نسل جوان, چه توانايي‌هايي دارند! اين پسر حداقل دو سه سال از من كوچك‌تر است ولي ببين چه روابط اجتماعي قوي‌اي دارد! دختر كه ديگر هيچ خيلي جوان بود, گفتم كه نوجوان بود. به نظرم آمد كه اين حرفها را قبلاً شنيدم. بله, همان حرفهاي پدر عزيز بود: يادبگير نصف توئه, ببين چه روابط اجتماعي‌اي داره! خب حق با باباي محترم بود ديگه, من كجا, نسل جديد كجا! ايستگاه تهران بود و من روي صندلي تا جايي‌كه چشمم مي‌ديد دختر و پسر رو دنبال كردم. به برادرم فكر كردم. بيچاره بخاطر روابط اجتماعي ضعيفش! هميشه مادرم برايش به خواستگاري مي‌رفت و كلي طول كشيد تا ازدواج كرد.عکس:موازی - عکاس: مجید عزیزی اين 5 دقيقه‌هاي اين دختر و پسر من رو به ياد ماجرايي انداخت كه دكتر انوشه در يكي از همايش‌هاي آسيب‌شناسي روابط دختر و پسر تعريف مي‌كرد. ماجراي مرد خبيثي كه روزي در كوچه‌اي راه مي‌رفت و فكر مي‌كرد كه من هر گناه و خباثتي كه وجود دارد, انجام داده‌ام. اين شيطان چه كار كرده كه من نكرده‌باشم؟ كه پيرمردي آرام آرام جلو آمد و با صدايي لرزان گفت: پسرم با من كاري داشتي؟
- شما؟
- من شيطانم, گويا نام مرا مي‌بردي.
- بله, ميخواهم بدانم تو چه كرده‌اي كه اينقدر به بدي مشهوري. من هر فعل بدي كه به ذهن برسد انجام داده‌ام و مطمئنم كه صدبار از تو بدترم. كاري هست كه  تو كرده‌باشي و من نكرده‌باشم؟
- نميدونم پسرم, ميخواهي يك مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم كه من چه كار مي‌توانم بكنم و تو چه كار؟
- موافقم.
- پس وعده ما يك ماه ديگر, همين جا.
مرد خبيث مي‌رود و در اين يك ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و خباثتي دريغ نمي‌كند. دزدي مي‌كند و به حق ديگران تجاوز مي‌كند و با استفاده از سياست‌هاي پليد, ملت‌هاي مختلف را به جان هم مي‌اندازد و جنگ درست مي‌كند. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل كثيفي از او سرمي‌زند. بعد از يك ماه به كوچه محل قرار باز مي‌گردد. پيرمرد يا همان شيطان خودمان آرام آرام مي‌آيد. مرد مي‌پرسد: خب پيرمرد چه كردي؟ شيطان با صدايي لرزان مي‌گويد: پسرم اول تو بگو چكار كردي؟ و مرد شروع مي‌كند به تعريف آنچه از بدي و كثيفي در اين يك ماه كرده‌.
- خب, مي‌بيني كه من از هيچ خباثتي كم نگذاشته‌ام. حالا تو بگو چكار كردي؟
- پسرم من وقتي با تو خداحافظي كردم و رفتم, تو همين كوچه ديدم پسر جواني داره رد مي‌شه و از طرف ديگه كوچه دختر جواني داره مياد. به دل پسر انداختم كه سرش رو بلند كنه و به دختر نگاه كنه. خلاصه 5 روز اول سعي كردم اين پسر به آن دختر فكر كنه و طي اين 5 روز پسر توي كوچه دنبال دختر راه مي‌افتاد, ولي دختر حاضر نمي‌شد باهاش حرف بزنه. 5 روز دوم روي دختر كار كردم تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه. با لبخند دختر, پسر اميدوار شد و من هم روي او كار كردم تا يك نامه فدايت شوم براي دختر بنويسد. اين هم از 5 روز سوم. 5 روز بعدي صرف اين شد كه دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند. تا اينجا شد 20 روز.
- خب, ادامه بده.
- عجله نكن پسرم. 5 روز بعد پسر را آماده كردم كه به دختر پيشنهاد بدهد و در اين مدت پسر با دختر بيرون مي‌رفت و مدام اصرار مي‌كرد كه دختر به خانه‌شان برود ولي هر چه پسر اصرار مي‌كرد كه من دوستت دارم, بيا كسي خانه نيست و مساله‌اي ندارد, دختر نمي‌پذيرفت. 5 روز آخر من به كمك پسر رفتم و روي دختر كار كردم تا بالاخره به تقاضاي پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت.
- همين! من اين همه جنايت و تجاوز كردم و تو فقط همين يه كار رو كردي؟!
- تو متوجه نيستي پسرم. از همين اقدام من حرامزاده‌اي به وجود مياد كه تموم آنچه تو كردي را انجام خواهدداد!
 مي‌دانيد, من فكر مي‌كنم اون دختر اصلاً روابط اجتماعي قوي نداشت كه شيطان بينوا را 30 روز به زحمت انداخت! شايدم روابط اجتماعي پسر ضعيف بوده! اصلاً به من چه مربوط. من بايد روي روابط اجتماعي خودم كار كنم! تا وجدانم  اينقدر سرزنشم نكند...



 

دخترونه :

پسرها همه مثل هم هستند!

تو را ديدم، براي اولين بار و هيچ حس خاصي نداشتم. هميشه بدم مي‌آمد و مي‌آيد از تمام دخترها و پسرهايي كه تا چشمشان به يك جنس مخالف مي‌افتد عاشق كه چه عرض كنم، فكر مي‌كنند عاشق شدند. و بدم مي‌آيد از آن جمله معروف و كذايي كه تا چشمش افتاد به فلان شخص، يك دل نه صد دل عاشقش شد... تو را ديدم و هيچ حس خاصي نداشتم. تمام عمرم را تا آن روز فكر مي‌كردم من عاقلتر از اين حرفها هستم كه عاشق بشوم يا حتي كسي را دوست بدارم، من يك آدم منطقي هستم كه عقلش بر احساسش غالب است و هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم. يك عمر بود كه هركسي براي من از عشق و احساس، و از معشوقش يا عاشقش حرف مي‌زد، توي دلم و حتي گاهي وقتها رو در روي خودش مي‌خنديدم و مي‌گفتم چه آدم بيكاري‌، مردم آپولو هوا مي‌كنند اين بنده خدا عاشق شده. اصلاً كدام دختر يا پسري ارزش دوست داشتن دارد؟ من كه فكر مي‌كنم آدم‌ها بيشتر به خاطر نيازي كه به هم دارند همديگر رو دوست دارند نه به خاطر خود طرف بدون هيچ چشمداشتي، و هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم. با خودم مي‌گفتم پسرها همه مثل هم هستند. اگر روزي يكي از آنها خواست مرا دوست بدارد خب شايد اجازه دادم ولي من حاضر نيستم شروع‌كننده اين دوستي باشم، يعني من، از يك پسر خوشم بيايد؟؟!، آنقدر كه دوستش داشته باشم؟!! عمراً. و تو را مي‌ديدم، تقريباً زياد، و هيچ حس خاصي نداشتم. و آن روز تو را نديدم و نمي‌دانم چرا سوزشي در دلم بود، با آنكه صبحانه خورده بودم. فردا هم تو نبودي و باز من صبحانه خورده بودم ولي سوزشي در دلم بود. چيزي به من گفت: دل‌تنگي! گفتم: دل‌تنگ چه كسي؟ من دليلي براي دل‌تنگي ندارم! گفت: دل‌تنگ او! گفتم: اشتباه مي‌كني. من فقط به ديدن او عادت كرده‌ام، همين. و وقتي پس از 4 روز تو را ديدم، باز نمي‌دانم چرا با آنكه صبحانه نخورده‌بودم دلم نمي‌سوخت و تمام روز دلم يك جوري بود، پر از يك حس خوب. و من هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم، يا شايد تصورم اين بود كه حس خاصي ندارم. نمي‌دانستم چه اتفاقي افتاده اما دلم مي‌خواست هميشه و همه جا مرتب باشم و رفتارم به جا باشد. دلم مي‌خواست بهتر از آنچه هستم باشم دلم مي‌خواست تمام كارهاي خوب را انجام دهم. نمي‌داني قران خواندن هم برايم لذت ديگري پيدا كرده بود، و نماز خواندن و حتي بوكردن يك گل سرخ. اتفاقي افتاده بود كه دقيقاً نمي‌دانستم چيست؟ هر چه بود اتفاق خوبي بود، چرا كه در من تحولي به سمت تكامل ايجاد كرده‌بود، و من ميخواستم بهتر باشم. و اين بار كه تو رفتي، موقتاً، با آن كه مي‌دانستم به زودي برمي‌گردي، اما دلتنگ بودم و مي‌دانستم كه دلتنگم. دلتنگ تو و حضورت و آرامشي كه داشتي و دلتنگ خصلتهاي خوبت و حتي دلتنگ خنده‌هايت. و اين بار من حس خاصي نسبت به تو داشتم... آري حس دوست داشتن. من تو را دوست داشتم... و از روزي كه اين حس را شناخته‌ام آرامشي ندارم. و حالا دلم مي‌خواهد باشي با تمام آن كه آرامشم را گرفته‌اي و من مدام به تو مي‌انديشم، و به تكامل و به خدا و به همة چيزهاي خوب... بدون هيچ چشمداشتي!
 راستي مي‌داني چندي است كه به درددلهاي عاشقانه آدمها گوش مي‌كنم ولي ديگر نه مي‌خندم و نه به آپولو اهميت مي‌دهم!!! چندي است گويا عاشق شده‌ام...
«من دريافته ام که دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن بر اين باورم که آنچه هستي ما را پر معني و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات و عاطفه ما نيست ... . پس آن کس نيکبخت است که بتواند عشق بورزد.»



پسرونه :

يادداشت‌هاي يك بچه مثبت

چه خوب شد كه رفتي ... از اولين روزي كه ديدمت فقط يك لبخند را به خاطر دارم . روز ثبت نام توي صف بودي . مغرور و خوددار . اما من از همان وقت شيطنت مي‌كردم و شنگول خيلي دخترهاي ديگر هم آنجا بودند ، اما فكر كنم از همان اول تو بودي و ديگران رهگذر بودند . به هر كدام يك چيزي مي‌گفتم اما چشمم پيش تو بود . نمي‌دانم فرمها را چطوري پر كردم و بعداً فهميدم كه در يكي از آنها نوشته‌ام كه كمك هزينه نمي‌خواهم ؟! بايد به انقلاب مي‌رفتم كه نرفتم . راننده با صداي آوازه‌خواني كه توي ضبط مي‌خواند سوت مي‌زد و من هم به طرز ابلهانه‌اي دلم را به شعرهاي صد تا يك غاز سپرده بودم تو آمده بودي و دلم به شدت مي‌زد . آن شب گذشت و دانشگاه و كلاس و ترم و واحد و استاد و اتاق 201 و 405 و 102 و كتابخانه و سلف و آزمايشگاه و هزار داستان ديگر . اينها همه به كنار و يك سلام و عليك معمولي و يك لبخند و يك شب نخوابي و با چشمان پف كرده سر كلاس صبح چرت زدن و تو آمده بودي و همه چيز رفته بود . سه ساعت با سشوار با موها ور رفتن و ده ساعت براي خريدن يك پيراهن بالا و پايين رفتن . و كل تهران را گشتن . سه ساعت زير باران قدم زدن و سرما خوردن و سينوزيت گرفتن و چهار ساعت با تو قدم زدن و از كار و زندگي ماندن . تو آمده بودي و زندگيم را به هم زده بودي و چه شيرين بود لحظه‌هايي كه همه چيز را يك طور ديگري مي‌ديدم و با يك لبخند تو يك هفته شاد بودم و بعد هم دلهره و دلپيچه و چهار ساعت به ديوار خيره شدن و آه كشيدن و غذا نخوردن و از همه‌ي اين كارها لذت بردن كه در ميان جمع بودن و نبودن ، عجب لذتي دارد عاشق شدن و صد كيلومتر خيابان‌ها را متر كردن و زمان را نفهميدن . گريه كردن و بي‌دليل خنديدن. چه خوب شد كه رفتي و چه خوب شد كه سه چهار ماه بيشتر طول نكشيد . كه حالا هيچ موسيقيِ سرهم‌بندي شده‌اي را گوش نمي‌كنم و از هيچ تصوير مهملي لذت نمي‌برم كه ديگر مثل مجسمه ده ساعت به ديوار خيره نمي‌شوم و شبها زود مي‌خوابم كه ده تا كتاب خوب خواندم و اگر اين كار آخري را تمام كنم به اندازه يك نمايشگاه كار دارم و زندگيم از اين رو به اون رو شده . نقاشي‌هايي كشيده‌ام كه خودم هم باورم نمي‌شوم . روياهايي كه حتي از تو با تو بودن هم شيرين‌تر و قشنگ‌ترند و همه‌ي اينها بعد از    آن ساعت‌هاي علافي عاشق بودن سپري شد اتفاق افتاد و چه خوب شد كه رفتي كه ديگر پا به پاي تو توي خيابان‌ها و توي كافي‌شاپ‌ها و پاي ويترين مغازه‌ رژه نمي‌روم كه هر حرفي را صد بار بزنم و از رنگ صندلي‌هاي ماشينتان بپرم به مهماني سال گذشته‌ي دختر عمه‌ام و همه اينها به خاطر لذت هم‌صحبتي با تو ... كه هي قهر و ناز و زنگ زد يا بزنم يا نزنم بهتر است و ده تا واحد بيفتم و تمام پولهايم را خرج قهوه و سان‌كيك و چايي‌گلاسه كنم و دلم خوش باشد كه عشق و عشق‌بازي ... اوليم مقاله را نوشته‌ام و كلي كار روي سرم ريخته و با استادها بحث فلسفي مي‌كنم و دو تا كتاب خوانده‌ام از وقتي كه تو رفتي و به جاي شعرهاي ارپيت وهي قلم را توي انگشت چرخاندن چهار تا داستان خوب نوشته‌ام و چه خوب شد كه رفتي كه نمره‌هايم از 17 پايين‌تر نمي‌آيند و همه يك جور ديگر نگاهم مي كنند . ته دلم يك غمي ‌دارم كه وقتي مي‌آيد و مي‌روم بيرون تنهاي تنها كلي لذت مي‌برم كه حتي لذتش از آن موقع كه با هم بوديم هم بيشتر است . پسرها و دخترها را مي‌بينم كه مي‌آيند و از كنارم رد مي‌شوند و مي‌روند . لابد مي‌گويي كه چه لذتي از دنيا مي‌برند راست مي‌گويي ديوانه و شيدا هستند مثل خودم تو آمده بودي و زندگيم را به هم زده بودي يك آدم بي‌مصرف و لاابالي شده بودم و فقط آينه و تو و خيابان و عشق و بي‌خيال همه چيزهاي ديگر تو آمده بودي و زندگيم را به هم ريخته بودي ... چه خوب شد كه رفتي


 

نوشته شده توسط اسماعیل هاشمی در یکشنبه بیستم آذر 1384

 

  این هفته

 

 

 
 

هفت
اين مرگي كه حتي از شما نترسيد
شرمين نادري
آقاي مميز، استاد، پدر گرافيك ايران... سلام
خيلي وقت است كه مي‌خواهم برايتان چيزي بنويسم، اما جرأت نكرده‌ام. البته نترسيده‌ام از اين كه نامه‌ام را نخوانيد يا يك نمره يك – مثل هميشه – توي آن دفتر سبزتان برايم بگذاريد. راستش اين دفعه از چيزي مي‌ترسيدم كه نه شبيه آن هراس كودكانه قبل از ورود به كلاستان بود، نه آن دندان به هم خوردن‌هاي موقع ژوژمان؛ وقتي كارهايمان را به ديوار مي‌زديم و شما وادارمان مي‌كرديد كار نازيباي خودمان را با دست‌هاي خودمان پاره كنيم.
من از راهروهاي دانشكده هنرهاي زيبا مي‌ترسيدم، راهروهاي بدون ديواري كه دانشكده معماري را به هنرهاي تجسمي متصل مي‌كرد و آن فضاي باز ميان‌بر كه از پشت حياط بزدار دانشكده مي‌گذشت. هر بار توي روياهايم آن لحظه را تجسم مي‌كنم كه پشت يكي از ستون‌ها ايستادم و ديدم كه سلانه سلانه از پشت آبخوري پيدايتان شد و هر بار توي رويايم از ديدن موهاي كوتاه شده و صورت پاك تراشيده‌تان و آن عصايي كه آن همه هيبت را به دوش مي‌كشيد به خودم لرزيدم. چند تا صفر به من داده بوديد؟ هزار تا؟
چند بار سر كلاس از حواس‌پرتي و خيالبافي و بي‌نظمي‌ام حرص خورديد؟ هزار بار؟
كلاس ترسناكي بود آن كلاس بدون پنجره تصويرسازي كه دل همه ما از جمله خود شما توي آن مي‌گرفت. يادتان هست يك بار به من تشر زديد كه چقدر به در نگاه مي‌كنم، مگر زنداني هستم و من سرم را انداختم پايين و تند تند براي خودم داستان نوشتم. يادتان هست روي كارهايم نوشتيد افتضاح است و وقتي داشتيد از كلاس بيرون مي‌رفتيد، صدايم كرديد كه نويسنده جان مادرت كي مرده و من گفتم ترم پيش استاد و شما دوباره عصباني شديد كه هيچ دليلي نمي‌شود اين‌قدر بي‌نظم باشم و خل بازي در بياورم! عين جمله‌تان بود، همين را گفتيد، نه؟ از در كه بيرون مي‌رفتيد، نگاهتان كردم. از چي اين همه مي‌ترسيدم؟ از نمره صفر؟ نه! من از مرگ ترسيده‌ام استاد. اين مرگي كه حتي از شما هم نترسيد.
باور نمي‌كنم! مطمئنم شما همين دور و بر يك جايي ايستاده‌ايد و با همان شانه‌هاي ستبر در حال عصباني كردن مرگ هستيد. شما از آن روح‌ها نيستيد كه بعد 45 سال سابقه تلاش و زحمت براي بيدار كردن ذهن آدم‌ها، براي شناساندن نشانه‌ها و علائم كوچك و بزرگي كه به قول خودتان دور و بر ما را پر كرده از خير موقعيت‌ها بگذريد. من مطمئنم به زودي خبري از شما خواهم شنيد. علامتي، تصويري، اتفاقي؟! راستي استاد مي‌دانيد مدت‌هاست به راحتي كارهاي تمام شده‌ام را پاره مي‌كنم و از صفر شروع مي‌كنم؟ قول مي‌دهم نويسندگي را كنار بگذارم و تصويرساز شوم، اگر شما برگرديد. قول مي‌دهم!
مورخه پاييز 1381 يك روز باراني – فضاي داخلي كلاس تصويرسازي طبقه دوم هنرهاي تجسمي. همان كلاسي كه مدت‌هاست كلاس اسلايد شده... اينها گوشه‌اي از صحبت‌هاي شما در آن كلاس است:
... ما آدم‌هاي احمقي هستيم كه دائم دلمان مي‌خواهد همديگر را نبش قبر كنيم و لباس سياه بپوشيم و توي تشييع جنازه هم شركت كنيم، نادري با تو هستم! حواست دائم به در است. فكر مي‌كند لابد ما زنداني‌اش كرديم!... حالا چه اشكالي دارد موقع زنده بودن دست همديگر را فشار بدهيم و دو تا كلمه حرف حساب به هم بزنيم! تا يارو سرش را مي‌گذارد مي‌ميرد، لباس سياه را از توي كمد درمي‌آوريم كه برويم قمپز در كنيم كه چقدر ناراحتيم!
مثلاً خود تو نادري! كه نمي‌دانم داري از حرف‌هاي من چي يادداشت مي‌كني، همه‌اش توي نقاشي‌ات زن و مادر داري. هيچ‌كس توي كلاس خر نيست. همه فهميدند تو غصه داري. اما تو با عزاداري چيزي به مادرت ثابت نمي‌كني. اصلاً هم چيزي ثابت نمي‌كني. بهتر است كاسه و كوزه‌ات را ببري جاي ديگر پهن كني. آدمي كه مرده اين لوس‌بازي‌ها به دردش نمي‌خورد. حتي الان يك جايي نشسته به ريش تو مي‌خندد. شايد هم نگران است كه تو چند مرده حلاجي. توي اين دنيا به جاي غصه خوردن هزار تا كار است كه آدم بايد بلد باشد انجام بدهد و واي به حال كسي كه از اين غصه خوردن خوشش بيايد و...

 

 

 



به مناسبت زلزله ی بم!

 

            

از دور دستها برايم دست تکان می دهی سليمه

 

بوی خاک می دهد دستهاش

 

حنای خون بسته دستهاش

 

می رقصند با شلال موهای خرمايی اش نخلها

 

خرما ريزان دامن سليمه است

 

بم با غم با ماتم همنوا می شود

 

اينجا صدای زيادی از زير خاک می آيد

 

صدای زير

 

صدای بم

 

صدای شيون برادرانم

 

عروسکهای زخمی خواهرانم

 

به سليمه گفته بودم:

سی ش خانه ای می سازم از دل/ از بابونه/ از ريحان/سی ش گفته بودم/ ايرج برايمان می خواند/از شمعدانی ها و گلپونه ها/سی ش گفته بودم مرد خانه ات خواهم شد که نيست

 

سليمه اما دستهاش بوی خاک می دهد

 

ونامه های عاشقانه

لای کتاب جامعه شناسی اش خاک می خورد

 

نمی تونم غمت بردارم ازدل/ نمی تونم بسازم دور منزل

 

خبرنگارها آمدند و رفتند

 

داد زدم:

 

سليمه عروس بم بود و بابونه

 

عروس خاک نبود

 

کسی انگار صدايم را نميشنيد

 

پايم تا زانو در گل مانده

 

تا سينه

 

تا...

 

سر بر زانوی سليمه می گذاشتم کاشکی

 

کسی صدايم را نمی شنود انگار

 

صدای بم زير آوارها شنيدن ندارد

...

راوی اين سال تلخ من بودم...                      

 

 


توصیه می کنم سایت www.roozonline.com و به خصوص مقالات آقای ابراهیم نبوی را حتما بخوانید . این سایت در قسمت کارتون هم کاریکاتورهای جالبی دارد . یکی از مقالات طنز نبوی در ادامه این متن به صورت خلاصه درج شده است.

خب اینم گزارش مراسم:

مراسم شب چله چلچراغ (نام یک نشریه که این مراسم را یرگزار کرد )با عنوان «شب مردى با عباى شكلاتى» شامگاه پنجشنبه با حضور «سيدمحمد خاتمى» در تالار شهيد آوينى فرهنگسراى بهمن برگزار شد. در اين مراسم كه توسط هفته نامه «چلچراغ» برگزار شد، از خدمات خاتمى در طول هشت سال رياست جمهورى او تجليل به عمل آمد. پيش از شروع مراسم، صف طولانى جلو در ورودى تالار «شهيد آوينى» فرهنگسراى بهمن تشكيل شده بود و مهمانان منتظر باز شدن درهاى سالن بودند.
 در داخل سالن  روى هر يك از صندلى ها ظرف هاى محتوى دانه انار به همراه يك فال حافظ گذاشته شده بود. وقتى كه «سيدمحمد خاتمى» (مردى با عباى شكلاتى) وارد سالن شد، حاضرين با دست زدن هاى متوالى و سر دادن «خاتمى دوستت دارم» از وى استقبال كردند و او در ابتداى سالن با خم كردن سر و تكان دادن دست از ابراز احساسات آنان قدردانى كرد. «عماد» و «ليلا» خاتمى، فرزندان وى نيز به همراه او وارد سالن شدند. اين جشن با شعرى از «سهيل محمودى» در وصف امام رضا(ع) و اجراى «منصور ضابطيان» سردبير چلچراغ و «پگاه آهنگرانى» (دخترى با كفش هاى كتانى) آغاز شد.
سه قطعه فيلم كوتاه كه با دوربين هاى خانگى در شهرهاى ساوه، قم و قروه كردستان از طرف دوستداران خاتمى براى او ساخته شده بود نيز در اين مراسم پخش شد، هنگام پخش اين فيلم ها اشك در چشمان خاتمى حلقه زده بود. در بخش موسيقى مراسم «حميد حامى» خواننده پاپ سه قطعه اجرا كرد و مورد تشويق قرار گرفت. ترانه «مردى با عباى شكلاتى» را «نيلوفر لارى پور» سروده بود و «مازيار عصرى» آن را اجرا كرد. هنگام اجراى اين ترانه،  حاضرين به شدت گروه اجراكننده را مورد تشويق قرار مى دادند.
در اين مراسم بارها اشك در چشمان خاتمى حلقه زد و او با دستمال اشك هاى خود را پاك كرد. خاتمى در اين مراسم به پرسش هاى مختلف مجريان برنامه پاسخ گفت اما پيش از شروع سخنان خاتمى، حاضرين سرود يار دبستانى را به صورت دسته جمعى سر دادند. سپس خاتمى در پاسخ به اين پرسش كه وقتى چهل سال پيش در شب هاى كويرى اردكان يزد به آسمان نگاه مى كرديد و در شب هاى چله زير كرسى مى نشستيد، آيا فكر مى كرديد سال ها بعد يكى درباره رنگ عباى شما ترانه اى بسرايد، گفت: هميشه وقتى شب هاى كوير را مى ديدم و سعى مى كردم يكى دو بار آن را تصوير كنم، به ياد نزديكى آسمان و زمين مى افتادم و به ياد روح آسمانى انسانى كه در زمين زندانى است و مى تواند آسمانى شود و هميشه آرزو داشتم كه همه انسان ها را در همه جا شاداب،  مهربان و برخوردار ببينم. وى افزود: روزى كه تقدير ايجاب كرد كه در اين موقعيت قرار بگيرم فكر خاص من اين بود كه به اين انسان خدمت كنم گرچه مطمئناً توان آن را نداشته ام و اين زمينه ها فراهم نبوده است. هميشه به ياد مهربانى و شادكامى و شادى روح ايرانى بوده ام و آنچه توسط خانم «لارى پور» (سراينده شعر مردى با عباى شكلاتى) سروده شد، در واقع مهر و محبت و عشقى كه در دل ايرانى است را نشان مى دهد. «موضوع آن و اينكه درباره چه و درباره كه سروده اند مهم نيست، مهم اين است كه سرود وى سرود عشق است و من هميشه سرود عشق را دوست داشته ام.» خاتمى پس از پاسخ به اين پرسش به شدت مورد تشويق شركت كنندگان قرار گرفت
خاتمى در پاسخ به اين پرسش كه آيا توانستيد شب چله (يلدا) امسال را بعد از هشت سال نزد خانواده خود بگذرانيد، گفت: خوشبختانه بعد از مسئوليت تصميمم اين بود كه ناهار را در منزل باشم، محفل صميمى و خوبى داريم و دق دلى اين هشت سال كه نتوانسته بودم خوب خانواده ام را ببينم، در اين شب ها از دل به در مى كنم. وى در پاسخ به پرسش ديگرى مبنى بر اينكه بهترين اتفاق دوران رياست جمهورى شما چه بود، گفت: بهترين اتفاق اين بود كه احساس كردم جامعه ما كه جامعه جوانى است و ۷۰ درصد آنها زير ۳۰سال هستند، جوان اين مملكت احساس اميد به آينده كرد و با همه وجود به عرصه آمد، اين بهترين احساسى بود كه داشتم و متاسفم كه نشد آن طور كه بايد و شايد به اين اميد و انتظار پاسخ داد، گرچه بايد قبول كرد كه تحولات اجتماعى تدريجى است و بايد گام به گام جلو رفت.

 زمانى كه از خاتمى پرسيده شد، فكر مى كنيد نتيجه بازى ايران و پرتغال در جام جهانى چه باشد، گفت: من پيشگويى نمى كنم، پيشگويى يا متعلق به پيامبران است و يا رمال ها و من نه پيامبرم و نه رمال. اميدوارم آنچه كه هست باعث سربلندى و عزت و خوشحالى ملت ايران شود. از خاتمى پرسيده شد: چرا اينقدر دير ازدواج كرديد؟ آن هم در آن سال ها كه اجاره خانه ارزان بود. وى گفت: علاقه مند بودم كه استقلالى پيدا كنم و زندگى را شروع كنم كه در آخر هم استقلال پيدا نكردم و ازدواج كردم
رئيس جمهورى پيشين از برگزارى كنفرانس «چه كسى از طرف اسلام سخن مى گويد؟ و چه كسى از طرف غرب سخن مى گويد؟» از سوى دانشگاه كلمبياى آمريكا و دولت مالزى در ماه فوريه در مالزى خبر داد و زمانى كه گفت، شخص اصلى سخنران در اين كنفرانس من هستم، با تشويق گسترده حضار مواجه شد.
خاتمى افزود: در درون دنياى اسلام و در شرق ابتدا بايد مشخص كنيم كه از كدام اسلام سخن مى گوييم؟ اسلام مهربان و اسلامى كه طرفدار پيشرفت است، اسلامى كه راه مردم سالارى را متناسب با شأن انسان مى داند، اسلامى كه براى حقوق بشر احترام قائل است و خواستار عدالت است و البته اسلامى كه مى خواهد مستقل زندگى بكند و مى خواهد نظامى داشته باشد، نه نظام نژادپرستانه و آپارتايدى كه فقط مسلمانان از آن برخوردار باشند، بلكه مى توان نظام مردم سالارى را داشت كه در آن همه انسان هايى كه در متن آن نظام زندگى مى كنند اعم از مسلمان و غيرمسلمان از حرمت و حقوق مساوى برخوردار باشند.

 از خاتمى پرسيده شد كه آيا به عنوان طراح گفت وگوى تمدن ها هيچ وقت به وسيله اينترنت گفت وگو كرده ايد؟ خاتمى پاسخ داد: خير، قرار بود آقاى ابطحى به من اينترنت بياموزد كه اين كار را نكرد، اما از اينترنت استفاده مى كنم، فرزندان و دوستانم من را در جريان آنچه در آن عالم مجازى مى گذرد، قرار مى دهند.
وى در پاسخ به اين پرسش كه آيا در منزل شما بچه ها مى توانند چت كنند، گفت: بله متاسفانه آنقدر چت مى كنند كه به درس شان نمى رسند. به خاتمى گفته شد كه بچه هاى وبلاگ نويس هديه اى اينترنتى براى شما در نظر گرفته اند و آن سايتى با آدرس اينترنتى www.khatamionline.com است كه طراحى كرده اند. خاتمى از آنها تشكر كرد و گفت: افتخار مى كنم و حتماً از آن استفاده مى كنم. مجريان برنامه به خاتمى گفتند كه آرزوى قلبى ما است كه نيت كنيم و با دست شما در اين جا فال حافظ بگيريم. خاتمى ديوان حافظ را برداشت و گفت: از روح بلند حافظ مدد مى گيريم و از خداى متعال مى خواهيم كه از زبان حافظ كه آينه تمام نماى روح مهربان و عارفانه ملت ايران است آنچه را كه نيت كرده ايم، پاسخ آن را از زبان حافظ بشنويم.
پس از لحظه اى سكوت كه همه نيت كردند، خاتمى ديوان را گشود و اين غزل از حافظ را خواند؛
عشقبازى و جوانى و شراب لعل فام/ مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقى شكردهان و مطرب شيرين سخن/ همنشينى نيك كردار و نديمى نيكنام
شاهدى از لطف و پاكى رشك آب زندگى/ دلبرى در حسن و خوبى غيرت ماه تمام
بزمگاهى دل نشان چون قصر فردوس برين/ گلشنى پيرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشينان نيك خواه و پيشكاران باادب/ دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستكام
باده گلرنگ تلخ تيز خوشخوار سبك/ نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام
غمزه ساقى به يغماى خرد آخته تيغ/ زلف جانان از براى صيد دل گسترد ه دام
نكته دانى بذله گو چون حافظ شيرين سخن/ بخشش آموزى جهان افروز چون حاجى قوام
هركه اين مجلس نخواهد خوشدلى بر وى تباه/ وآنكه اين مجلس نجويد زندگى بر وى حرام
پس از قرائت اين غزل توسط خاتمى شركت كنندگان به شدت او را مورد تشويق قرار دادند. از خاتمى خواسته شد براى اينكه بچه هاى چلچراغ هديه خود را به او بدهند چشم هايش را ببندد، زمانى كه پس از چند ثانيه چشم هايش را گشود بچه هاى چلچراغ پرچم يادگارى خود كه دوستداران خاتمى براى او بر روى آن نوشته بودند را بر دستان خود گرفتند و به سوى او رفتند.
در اين هنگام سرود اى ايران اى مرز پر گهر پخش شد و حضار با بلندگوى سالن همنوا شدند. خاتمى پرچم را از آنها گرفت و آن را بوسيد و گفت: تشكر مى كنم، ارزشمندترين هديه اى بود كه به من داديد.

خاتمى اظهار داشت: فقط با هنر و شعر مى توان زيبايى را تصوير و احساس كرد و آن را به كمك هنر در احساس ديگران نشاند.خاتمى گفت: فيلسوفان و عالمان از واقعيت گزارش مى كنند اما هنرمند، مى آفريند، هنرمند گزارشگر نيست. گزارشگر ممكن است دروغ يا راست بگويد، اما هنرمند دروغ نمى گويد، آنچه كه مى گويد راست است، خبر و روايت است كه تحمل صدق و كذب و راست و دروغ مى كند اما هنر از مقوله خبر و روايت نيست. وى افزود: هنر همان است كه هست و همان است كه از جان هنرمند برمى خيزد اما از جان پاك، هنر زيبا بر مى خيزد و از جان ناپاك هنر نازيبا و جان زيبا است كه بايد زيبا ترين مظهر و نيز منشاء زيبايى يعنى جوانى را بسرايد. وى با بيان اينكه «مى خواهم در چند جمله بگويم كه چرا جوان را دوست دارم؟» اظهار داشت: جوان را دوست دارم چون خدا را دوست دارم و خدا عين زيبايى و زيبايى مطلق است و زيباترين آفريده او جوان و جوانى است. جوان را دوست دارم چون انسان را دوست دارم، انسانى كه وقتى خدا او را آفريد به خود آفرين گفت: «فتبارك  الله احسن  الخالقين» و زيباترين وجه و شأن انسان، جوانى انسان است.
خاتمى افزود: خدا را دوست دارم از اين جهت كه انسان را دوست دارم و چون انسان را دوست دارم جوان را كه اوج كمال و زيبايى انسانيت است، دوست دارم.
وى با بيان اينكه «جوان را دوست دارم چون از سكون بيزارم» اضافه كرد: جهان ما يكسره در حركت و سيلان است. از «هراكليت» تا «صدرالمتالهين» و از صدرالمتالهين تا «هگل» همگى گفته اند نهاد جهان ناآرام است، نه ناآرام است بلكه ناآرامى نهاد جهان است و جهان همواره در حركت است. وى افزود: بالاتر از اين بيان وحى الهى است كه فرمود: «كل يوم هو فى شأن» خدا در هر لحظه در شأنى است و هر شأن او را خيرى است و هر خير وجود او را آفرينشى است يعنى خداوند دائماً در حال آفرينش جهان نو است.
«جوان را دوست دارم چون از سكون بيزارم و چون حركت، ذات جوهر هستى است و جوان مظهر تحرك و پويايى است.» رئيس جمهورى پيشين اظهار داشت: جوان را دوست دارم چون زندگى ام را دوست دارم و جوان مظهر زندگى است، هم به لحاظ جسمى و هم به لحاظ معنوى و اجتماعى.
وى افزود: كشش جنسى كه يك نعمت بزرگ خدا است و اگر نبود تداوم حيات انسانى و نسل انسانى ميسر نبود، در جوان به اوج خود مى رسد و اين يعنى ميل به سوى زندگى و اگر سلول هاى طبيعى ارگانيسم و اندامواره انسان را براى زندگى ايجاد مى كنند، جهان انسان از اندامواره و ارگانيسمى پيچيده تر و عالى تر از اندامواره  انسان برخوردار است.
خاتمى گفت: زن و مرد جوان مهمترين عنصر حيات پيچيده اندامواره جامعه انسانى هستند و اين زن و مردند كه خانه و خانواده را به عنوان پايه جامعه تشكيل مى دهند.
«آيا نبايد متاثر باشيم كه در دنياى امروز و به خصوص در اثر نقصانى كه تمدن غرب از اين جهت دارد، بنيان خانواده سست شده است؟»
خاتمى دانايى را وجه ديگرى براى دوست داشتن جوان خواند و گفت: دانايى را پرسش مى دانم، اگر پرسش نباشد و ذهن انسان بى پرسش انبانى از دانسته ها و آگاهى هايى باشد كه ديگران در پاسخ به آن پرسش ها گفته اند، آن فرد دانا نيست؛ انسان با پرسش ناآرام مى شود و تلاش مى كند، پاسخ مى يابد. با پاسخ دانا مى شود و آنگاه آرام مى گيرد. آغاز دانايى پرسش است و جان جوان سرشار از پرسش از جزيى  ترين امور تا عالى ترين معانى جهانى هستى است و پرسش آغاز دانايى و جوان، نماد آيينه دانايى است.
وى جوان را مظهر حركت، نشاط و زندگى دانست و گفت: جوان ميل به زندگى و رو به آينده دارد، حركت مى  كند و خطا هم مى كند، خطا هم دوست داشتنى است، چراكه تا خطا نباشد تلاش براى حل مشكل وجود نخواهد داشت. همچنان كه پرسش آغاز دانايى است خطا مقدمه اصلاح و صلاح جامعه است. جوان را دوست دارم چون خطا مى كند و مى  كوشد تا خطاى خود را جبران كند. خاتمى تاكيد كرد: ما احساسات فراوانى داريم و جوان دانا جوانى است كه مى  كوشد تا خواهش هاى گرفتاركننده خود را به خواهش هاى برتر تبديل كند و جان ناآرام خود را در اثر آن خواهش ها با حركت به سوى خواهش هاى بالاتر و برآوردن آنها سيراب كند. وى گفت: در اين دنياى سعى و خطا كه حقيقت طبيعت است در كنار هم قرارگرفتن فرهيختگان جامعه با جوانان، مى تواند ما را به آينده بهتر اميدوار كند. وى افزود: وضع مطلوب ما وضعى است كه در آن انديشه آزاد و انسان حرمت داشته باشد، از بى عدالتى خبرى نباشد و اين خواستى است كه در طول تاريخ داشته ايم. خاتمى اظهار داشت:  اين خواست ما در طول تاريخ بوده و جوان امروز ما هم به سوى اين وضع مطلوب در حركت است.
خاتمى سخنان خود را با اين بيت از شعر حافظ به پايان برد كه «بر سر آنم كه گر ز دست برآيد دست به كارى زنم كه غصه سرآيد». «سيدمحمدعلى ابطحى»، «احمد مسجدجامعى»، «مصطفى تاج زاده»، «سيدمحمد صحفى» و «شكورى راد» از جمله ياران خاتمى در دوران رياست جمهورى وى بودند كه در اين مراسم حضور داشتند. اين مراسم با نيايش «باران كوثرى» پايان يافت

منبع : www.sharghnewspaper.com
مورخ: شنبه 3 آذر 1384


 

 

 

 

با برگزاري شب چله چلچراغ، آن‌هم فرداي شب چله زديم بساط آيين‌هاي ملي را در هم ‏ريختيم و از كسي هم بابتش عذرخواهي نمي‌كنيم. چون به همه آنهايي كه آنجا بودند بشدت ‏خوش گذشت و تا آنجا كه مي‌دانم همه‌شان ايراني بودند و هيچكدام احساس نكردند با ‏خوردن بسته اناري كه روي صندلي‌شان گذاشته‌ بودند و باز كردن پاكت فال حافظ و شنيدن ‏حافظ با صداي هميشه گرم سيد محمد خاتمي، دارند آيين‌هاي اصيل ايراني را لگدمال ‏مي‌کنند.‏
همه چيز خوب بود. از كليپ چلچراغ كه خودم ترانه‌اش را گفته بودم!! تا كليپ عكس‌هاي ‏حجت سپهوند كه با شرح‌ عكس‌هاي ابراهيم رها همراه شده‌ بودند و انيميشن بزرگمهر ‏حسين‌پور.جايتان خيلي خالي بود چه از او خوشتان بيايد چه نيايد.‏
بعد هم كه ترانه مردي با عباي شكلاتي را يك گروه جوان اجرا كردند كه ترانه‌اش را نيلوفر ‏لاري‌پور گفته بود:‏
مث يه شعله درخشيد      تو شب خالي و خونسرد
اين عجيبه ولي انگار       يه نفر باورمون كرد
يه نفر كه آسمونو           به دل آينه بخشيد‏
دلشو شكستيم اما           از گلايه‌مون نرنجيد
شب لبخند و گل و ترانه‌هاي شكلاتي
شب مردي شب مردي با عباي شكلاتي
هنوزم بودن با تو             برامون يه اتفاقه‏
عكس تو اگرچه كهنه‌اس   روي ديوار اتاقه
تو نجيب و مهربوني         بيا مهربون‌ترين باش
دست‌كم فقط يه‌ ذره         چلچراغي‌تر از اين باش
شب لبخند و گل و ترانه‌هاي شكلاتي
شب مردي، شب مردي، با عباي شكلاتي

khatami 07.jpg

 بعد هم يك گفتگوي خوب خودماني با سيد محمد خاتمي كه چشم‌هايش را بست و باز ‏كرد تا سورپريز شود. چند تا از جوان‌ها طول سالن را رژه رفتند تا پرچم سه رنگ ايران را ‏كه نزديك به دو هزار نفر امضايش كرده بودند به او تقديم کنند.پرچمي كه بوسيد و گفت ‏بهترين هديه عمرش است.‏
من هميشه حافظ‌خواني خاتمي را دوست داشته‌ام. پيام‌هاي نوروزي‌اش را هم به عشق شعر ‏حافظي كه مي‌خواند گوش مي‌دادم. امروز هم يكي از آن غزل‌هاي دبش حافظ را خواند.‏
كار باران كوثري را هم دوست داشتم. مثل قديمي‌ها براي خاتمي دعا خواند كه الله ‏خيرحافظا و هو ارحم الراحمين و فوت كرد طرف خاتمي.‏
عشق و علاقه‌ام به سيد محمد خاتمي زيادي از سر و ته اين پست بيرون زده است؟ مهم ‏نيست. او از معدود آدم‌هايي است كه حاضرم برايش از ته گلو هوررا بكشم، به احترامش ‏تمام قد بايستم و البته گاه و بيگاه از نيش قلمم هم مصونش نگذارم چنانكه در اين هشت ‏سال چنين كرده‌ام. ‏

 

منبع:کافه ناصری


 

 این هفته :۲۸/۹/۱۳۸۴

تحریم و سقوط هواپیما

سقوط هواپیمای سی130 كه در آن حادثه‌ی دلخراش جمعی از اهالی رسانه‌ها، كه عموماً از دوستان عرصه خبر و مطبوعات بودند، دلهای همه را به درد آورد. بر این حادثه‌ی غم‌انگیز از مناظر مختلف می‌توان نگریست. نخست، عملكرد خلبان هواپیما كه باید به وی لقب قهرمان داد. شاهدان عینی كه در نخستین دقایق حضور خبرنگاران مورد مصاحبه قرار گرفتند، از كوشش خلبان بابك گوهر یاد كردند كه با اینكه ظاهراً قسمت عمده‌ای از هدایت هواپیما را از دست داده بود، اما آخرین توش و توان و هنر خود را به كار گرفت تا هواپیما را از ساختمانهای مسكونی دور كند.

او می‌دانست هواپیمایی با باك بنزین پر در اختیار دارد كه اگر به صورت افقی به یكی از ساختمانهای مسكونی برخورد كند، همانند حادثه 11 سپتامبر، كل ساختمان منفجر می‌شود و– چون مدارس تعطیل شده و بیشتر افراد از محل كار برگشته و بیشتر مردم هم در خانه بودند– همه ساكنین به تلی از خاكستر تبدیل خواهند شد؛ اما دیدیم كه تنها بال هواپیما به طبقه چهارم یا پنجم ساختمان برخورد كرد. اگر كوشش این خلبان قهرمان نبود و هواپیما مستقیماً به وسط ساختمان ده طبقه خورده بود، كوهی از آتش، تمام ساختمان و حتی ساختمانهای اطراف را فرامی‌گرفت، اما دیدیم كه تنها ده نفر از ساكنین، آن هم به خاطر آتش‌سوزی یا دودگرفتگی، جان باختند. یاد این خلبان باید همانند قهرمانی در تاریخ هوایی ایران ثبت شود.
مسئله‌ی تحریم ایران، كه شامل تحریم هوایی نیز می‌شود، از نظر انسانی و آنچه كشورهای غربی به عنوان حقوق بشر از آن یاد می‌كنند نیز قابل بررسی است. در عصر تمدن جدید، بشر به صورت خانواده‌ای درآمده كه دردهای مشترك دارد و علاوه بر آن، حاصل دسترنج فرزندان این خانواده مشترك شامل همه خانواده فرزندان این جامعه می‌شود. امروزه، دیگر مرزها، كه ساخته ذهن بشر و قدرت و توان حكومتها است، فقط در جغرافیای سیاسی تعریف می‌شود، وگرنه این خطوط كج و معوج بر روی كره زمین نمی‌تواند مانع نفوذ علم و دست‌آوردهای بشر به دیگر كشورها بشود؛ همان‌گونه كه دردها و آلام و غمهایی كه حاصل زندگی اجتماعی است، تابع این خطوط نیست. وقتی بیماری ایدز در فلان كشور آفریقایی ظهور می‌كند، به دیواره مرز ساختِ بشر برخورد نمی‌كند و به دردی مشترك در كل جهان بدل می‌شود. وقتی آنفلوآنزای مرغی شایع می‌شود، مرز و قوم و نژاد نمی‌شناسد. امروزه، بیماریها حتی نام كشورهای مختلف به خود می‌گیرند، مانند آنفلوآنزای هنگ‌كنگی یا چچنی یا...
ثروت نهفته در دل زمین هم به همین نسبت تقسیم می‌شود. وقتی نفت و گاز سیبری، پس از طی دوازده هزار كیلومتر از دل دشتها و كوهها و تپه‌ها، از درون برف و بوران و از وسط اقیانوسها، به ژاپن و و چین فرستاده می‌شود، یا دریای مه‌آلود آدریانیك را می‌شكافد و مردم آلمان را گرم می‌كند، طبیعی است این امكان جابه‌جایی تنها با تكیه بر تكنولوژی انحصاری روسیه یا ماشین‌آلات آلمان و ژاپن و چین عملی نمی‌شود. بشر به صورت واحد و خانواده دست به دست هم داده تا زندگی غارنشینی به این درجه از تمدن و تكنولوژی برسد تا دل ذره را بشكافد و عمق دریاها را درهم‌نوردد و از فضای لایتناهی بگذرد تا فرزندان آدم ابوالبشر بهتر زندگی كنند.
از بدو خلقت آدمی، یعنی از فردای جنگ هابیل و قابیل، منازعه بین بشر وجود داشته است، و به تبع به كارگیری تكنولوژی روزگار خود، از آن استفاده می‌كردند. محروم كردن طرف مقابل از امكانات موجود هم حربه‌ای بوده كه در طول تاریخ از آن سود برده می‌شد، اما قرن 20 و رشد تكنولوژی با دیگر قرون و اعصار فرق دارد. امروزه، زندگی بشر آن‌چنان به هم پیوسته كه نمی‌توان جزءجزء آن را از یكدیگر جدا كرد. نفت خاورمیانه سوخت فضاپیماها را تأمین می‌كند. گاز این منطقه اجازه می‌دهد خانواده بشری با ساخت و ساز تكنولوژی نوین زندگی راحتی برای ساكنین كره زمین فراهم آورد. علم و تكنولوژی در واقع حاصل اندیشه بشر است كه باید به تناسب از آن استفاده كنند. اینكه هیأت حاكمه یك دولت مردم كشور دیگری را از امكانات خاصی محروم كند، با این بهانه كه با هیأت حاكمه طرف مقابل اختلاف سلیقه سیاسی دارد، با فرهنگ سیاسی جهانی و اینكه دنیا به سوی یك‌پارچگی و جهانی شدن می‌رود، منافات دارد. آیا قابل قبول است كه این‌همه سازمان و نهاد بین‌المللی ناظر این واقعه تلخ باشند كه هیأت حاكمه یك كشور، به اعتبار قدرت خود، كشور دیگری را از خرید فلان تكنولوژی محروم كند؟
از سال 1358 تاكنون، ایران تحریم هوایی شده است و این كشور نتوانسته ناوگان هوایی خود را با پول مردم كشورش روزآمد كند. آیا معاهدات بین‌المللی و قواعد و مقررات جهانی اجازه چنین كاری را می‌دهد؟ ایران عضو سازمان هوایی جهانی است و همه مقررات این نهاد بین‌المللی را در حریم هوایی خود رعایت می‌كند. فراموش نمی‌كنیم كه بعد از افتتاح فرودگاه امام خمینی شایعه احداث باندهای این فرودگاه بر روی چاههای زمینی، كارشناسان این سازمان را به ایران كشاند تا ضمن بررسی، اجازه فرود هواپیما را در فرودگاه امام صادر كنند. حال، این كارشناسان كجا رفتند؟ وقتی خانواده هوایی جهانی به خود اجازه می‌دهد تا مجوز فرود هواپیما در فرودگاهی داخلی را داشته باشد، چرا به این مهم توجه نمی‌كند كه نمی‌توان یك كشور را بیش از ربع قرن از داشتن هواپیما محروم كرد؟ مردم ایران هم عضو خانواده جهانی هستند و باید از این حق برخوردار باشند كه با كار و كوشش خود از همه مواهب علمی و صنعتی كه حاصل اندیشه جمعی خانواده جهانی است، بهره‌مند شوند. همان‌گونه كه ایران با قبول عضویت در نهادهای بین‌المللی در صدد آن است كه در هارمونی نظم جهانی سازی ناهمگون كوك نكند، جهان هم باید این حق طبیعی ایران را به رسمیت بشناسد كه یك كشور را از داشتن تكنولوژی روز محروم نكند. اگر در بحث انرژی اتمی حرف و حدیث است، اگر در داشتن تكنولوژی جنگی اما و اگر وجود دارد، اما در تكنولوژی صنعتی كه نمی‌توان مانع به وجود آورد.
وقتی قیمت نفت از مبلغی فراتر می‌رود، ایران به عنوان عضوی از اوپك، برای حفظ نظم جهانی، بر تولید خود می‌افزاید یا از آن می‌كاهد تا ضربه‌ای به خانواده بشری وارد نیاید، تمامی مقررات را رعایت می‌كند تا عضوی حق‌جو و صلح‌خواه در عرصه بین‌المللی باشد، اما آیا حق است كه هفتاد میلیون انسان را از داشتن تكنولوژی هوایی، آن هم به صورت خرید سخت‌افزار و نه نرم‌افزار، محروم كرد؟ آیا كشوری با وسعت 1648000 كیلومترمربع وسعت و فواصل چندصدكیلومتری شهرها با یكدیگر و از نخستین كشورهای دارای سازمان هواپیمایی باید در این دوره از داشتن هواپیماهای جدید محروم باشد؟ فرض كنیم دولت آمریكا از نظر نظامی و سیاسی با ایران اختلاف دارد، آیا حق مردم ایران است كه از داشتن هواپیمای مسافربری، كه استفاده نظامی ندارد، محروم باشند؟ وجدان آگاه بشری كجا رفته است؟!
یادم می‌آید در دوره اول ریاست جمهوری آقای خاتمی، كه به فرانسه مسافرت كردند، قرارداد خرید چهار هواپیمای ایرباس با دولت فرانسه بسته شد، حتی مبلغ اولیه این قرارداد هم پرداخت شد. اما پس از مدتی دولت فرانسه و شركت ایرباس، تحت فشار دولت آمریكا، قرارداد را یك‌طرفه ملغی كردند. دولت فرانسه كه منادی «انقلاب كبیر فرانسه» و نماد صلح و دوستی و احترام به حقوق انسانهاست، چرا به خود اجازه داد این قرارداد را فسخ كند؟ روی صحبتم با فرهیختگان و روشنفكران جهانی است، آنان كه دم از دهكده‌ی جهانی و نظم نوین و جهانی شدن تجارت و صنعت می‌زنند. آیا لحظه‌ای فكر كرده‌اند كه در آن هشت دقیقه پرواز و سپس سقوط هواپیمای سی130 بر مسافرین آن چه گذشت؟ خلبانی كه تازه‌داماد بود و چشم‌انتظار تولد نخستین فرزندش، با آن شجاعت و شهامت، پرنده آهنی معیوب را تا جایی كه توانست از برخورد با ساختمانهای مسكونی بازداشت. آیا لحظه‌ای فكر كرده‌اند كه بر سر آن‌همه خبرنگار و عكاس، كه صیاد لحظات خبری بودند و این بار خود تیتر خبر و صید حادثه شدند، چه گذشت؟ آیا می‌دانند دختران مظلوم رسول كاظم‌نژاد، عكاسی كه عاشق حرفه‌اش بود، این سوال را از جهانیان دارند: اگر یك خانواده هستیم، چرا ایران را ظرف یك ربع قرن گذشته از خرید هواپیما محروم كردید؟
به یقین، حساب و كتابی است. از سال 1991 عراق را تحریم كردند و صدها هزار مردم این كشور از نبود دارو و تغذیه بد در مظلومیت جان دادند. اكنون، بسیاری از فرزندان آنان چنان كینه‌ای به دل دارند كه نمی‌توان آنان را شماتت كرد كه چرا بزرگترین سرمایه خود، یعنی جانشان، را به همراه بمب منفجر می‌كنید تا فریاد در گلو خفته قومی را به گوش جهانیان برسانید؟
من با هر نوع كشتن مخالفم، اما كشته شدن حدود صد نفر از هم‌میهنانم در حادثه هوایی، كه بسیاری از آنان از قبیله قلم و عموماً از دوستان صاحب این قلم بودند، چیزی از ترور كم ندارد. اگر ما تحریم هوایی نبودیم و در این ربع قرن، ناوگان هوایی را به هزینه خود روزآمد كرده بودیم، به یقین، گروهی از بهترین فرزندان این آب و خاك ساعتها چشم‌انتظار تغییر هواپیمایی نمی‌شدند كه سالها پیش می‌بایست بازنشست می‌شد– و حالا ارابه مرگ آنان شده است.
چه كسی جواب همسر خلبان شجاع این هواپیما را می‌دهد؟ وقتی با خیال راحت دنبال خرید سیسمونی نخستین فرزند خود بود، زمانی كه خبر سقوط هواپیما را در ساعت چهارده می‌شنود، به مادر خود می‌گوید: از این سانحه متأسفم، اما شوهرم صبح امروز پرواز داشت؛ این خلبان مظلوم فرد دیگری غیر از شوهر من است!
باید وجدان جهانی پس از این حادثه بیدار شود. یكی از دوستان خلبانم می‌گفت كه اگر هواپیمایی كه در خرم‌آباد به كوه خورد به تكنولوژی روز مسلح بود، با اطمینان، دستگاههای امروزی به صورت خودكار هواپیما را از صحنه حادثه دور می‌كردند؛ پرواز هواپیمای سی130 هم به همین صورت.
اگر ما تحریم هوایی نبودیم، ضریب خطا به حد صفر می‌رسید. جامعه جهانی به یاد داشته باشد این گوشه از جهان، یعنی ایران، با ستمی مضاعف روبروست. نمی‌دانم تحریم چه تفاوتی با ترور دارد، وقتی ناوگان هوایی ما نتواند خود را با تكنولوژی روز هماهنگ كند و كسی بر اثر این اشكال كشته شود؟ به باور من، سوژه ترور است و عمل كسانی كه یك كشور را از تكنولوژی خانواده بشری محروم كرده‌اند، با اعمال تروریستها فرقی ندارد.
آرزو می‌كنم جامعه جهانی از خواب بیدار شود و باور كند مردم ایران هم عضو این خانواده است. واژه تحریم لایق انسان متعالی قرن 21 نیست، اما اگر دولتها با تكیه بر زور خود به تحریم دیگر كشورها به عنوان مجازات نگاه كنند، باید دامنه تحریم مشمول محدوده‌ی نظامی بشود و دیگر عرصه‌ها، كه با حیات مردم عادی روبروست، از شمول تحریم خارج گردد.

 

تا هفته بعد  

 

 

 


 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل هاشمی در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384

 

 

مطالب پيشين

شما کدامیک از آنتی ویروس های موجود را پیشنهاد می کنید؟
18 آبان / اپديت Nod32
بانک اطلاعات معماری شماره یک
مثال عینی مفهوم وراثت در ++C
16 آبان / اپديت Nod32
با افزودن پسورد دوم براي ورود به ویندوز XP امنیت خود را بالا ببرید ...
دليل مهم براي نصب Xp Service pack 2
حل تمرين برنامه سازی پیشرفته
دانلود جزوات بسیار عالی و مرتب آموزش ‍++C‍‍
12 آبان / اپديت Nod32
نحوه از بین بردن ویروس کظم غیظ (Kazme_Gheyz) چگونه است؟
انتقال Update آنتی ویروس ESET Nod32
9 آبان / اپديت Nod32
حملات DoS
نحوه قرار دادن کلیپ‏های فلش در اسلایدهای پاورپوینت


  درباره

ورود به كنترل پنل



سرور کسی نیست جز خدای بخشنده و مهربان

اولين پايگاه آموزشي شهرستان گچساران با 5 سال سابقه فعاليت

اين وب سایت ، فضايی است برای انتشار لينک‌های مفيد؛ معرفی هرچه که خواندنی، ديدنی يا شنيدنی ا‌ست. اين وب سایت به هدف آگاهی‌رسانی و بازتاب‌دادنِ مطالب خواندنی در فضای رايانه‌ای شکل گرفته است. "گچساران18"‌ یک نهاد یا یک کانون نیست؛ تنها یک "وب سایت اموزشی" ‌است و کم‌ترین تعهدی به هیچ‌یک از نهادها، گروه‌ها، اشخاص و تفکرها ندارد. اين وبلاگ، به‌طور مستقل و بدون صافی عمل می‌کنند و طبيعی است که هر کس سليقه‌ی خود را در انتخاب مطالب در پيش گيرد. اين کار ، نماينده‌ی هيچ تشکّل و انديشه ويژه‌ی سياسی، فرهنگی يا قومی نيست. فقط معرف شهر گچساران به بازدید کننده است .

___________________________

انجام كليه پروژه های دانشجوی در حداقل زمان ممکن

سفارش برنامه نويسي (دانشجويي ، كاربردي ) پذيرفته مي شود .

پيشرفته ، متوسط ، مقدماتي


آدرس: شهرستان گچساران/ بلوار ولي عصر(خيابان شيراز)/ پاساژ گلستان/كافي نت جگوار

همراه : ۰۹۳۶۶۴۰۲۱۶۸
تلفن : ۲۲۳۰۱۲۱-۰۷۴۲



با کمال تشکر مدیریت گچساران 18 (اسماعیل هاشمی - دانشجوي كامپيوتر دانشگاه آزاد گچساران)


Www.Hashemi64.ir

esmail.hashemi@gmail.com

  لوگوي ما
پرتال تخصصی کامپیوتر    Www.Hashemi64.ir


  نمونه كاري هاي طراحي

پرتال شهداي گچساران

وبلاگ محسن نامجو

دست نوشته هاي آخرين ديوانه

روز نوشته هاي يك دانشجو (سياسي)

ارسال پيغام مستقيم به ايمل مديريت

سفارش برنامه نويسي

.:: تمام پيوند هاي روزانه ::.


  آمار بازديد

نويسندگان :
» اسماعیل هاشمی
» كاربر مهمان

آمار بازديد :

» کاربر: مهمان


با عضويت در خبرنامه از امكانات اين وب و ديگر وب سايت هاي تحت مديريت اينجانب برخوردار مي شويد موارد زير : عــکــسهای داغ روز مطالب سرگرم کننده داغ ترین خبرهای روز دنیا کمیاب ترین کلیپ های موبایل به ایمیل شما ارسال می شوند.





Powered by WebGozar

من در سايت متخصصين ايران



 

صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | طراح قالب

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by Esmail hashemi
This Themplate  By گچساران 18